به مناسبت دومين سالگرد درگذشت استاد باستاني پاريزي Reviewed by Momizat on . پنجم فروردين ماه 1393 بود. هنوز تعطيلات عيد پايان نيافته بود، تك و تنها در خانه، خودم را با ويژه‌نامه‌هاي نوروزي مطبوعات سرگرم كرده بودم. طرف هاي عصر حوصله‌ام س پنجم فروردين ماه 1393 بود. هنوز تعطيلات عيد پايان نيافته بود، تك و تنها در خانه، خودم را با ويژه‌نامه‌هاي نوروزي مطبوعات سرگرم كرده بودم. طرف هاي عصر حوصله‌ام س Rating: 0

به مناسبت دومين سالگرد درگذشت استاد باستاني پاريزي

پنجم فروردين ماه ۱۳۹۳ بود. هنوز تعطيلات عيد پايان نيافته بود، تك و تنها در خانه، خودم را با ويژه‌نامه‌هاي نوروزي مطبوعات سرگرم كرده بودم. طرف هاي عصر حوصله‌ام سر رفت. به خودم گفتم بروم ساعتي را در فضاي روحاني صحن شيخ محمود شبستري بگذرانم شايد كمي به آرامش برسم. وقتي از درب اصلي صحن آرامگاه شيخ، وارد مي شدم پشت سرهم سه چهار تا بقول جوانها پيامك رسيد. اهميت ندادم. اول سر قبر شيخ رفتم و فاتحه اي برايش خواندم، بعد در گوشه اي در صحن آرامگاه نشستم. آرامگاه شيخ خلوت بود تك و توك مسافر براي زيارت قبر شيخ آمده بودند بعد از چندي كه  در فضاي آرامگاه آسودم به طرف درب خروجي روانه شدم در همان لحظه هم چند تا پيامك ديگر رسيد. بي اختيار دستم به طرف تلفن همراهم رفت و پيام ها را خواندم. پنج تا پيام پشت سرهم از دوستان تهراني ام بود كه «باستاني پاريزي به لقاءالله پيوست» در همانجا انا للهي خواندم و نشستم. دوستان تهراني‌ام مي‌دانستند كه من يكي از ارادتمندان استاد پاريزي هستم. لحظه‌ي غم انگيزي بود. به خودم گفتم: از اين بهبعدچه كسي تاريخ ايران را روايت خواهد كرد؟ برگشتم به طرف صحن، وقتي از جلو سالن سخنراني رد مي شدمدرش بسته و از شيشه درب، تريبون سالن سخنراني پيدا بود. زماني را به خاطر آوردم در سال ۱۳۸۷، استاد باستاني پشت همين تريبون به مناسبت بزرگداشت عارف رباني، شيخ محمود شبستري سخنراني ميكرد. در اين سخنراني بود كه گفتند : « شيخ محمود شبستري مدت ها ساكن كرمان بود و داماد كرماني هاست». در آن موقع من براي اولين بار بود كه اين موضوع را از زبان استاد باستاني مي شنيدمو تا آن موقع در هيچ يك از كتاب ها و مقاله هايش اين مطلب را نخوانده بودم و به نظرم رسيد اين بيشتر به عادت معهود ايشان برمي گشت كه بعضي از روايت هاي تاريخي در كتاب ها و مقالاتش و به نحوي چه با ربط و چه بي ربط گريزي به تاريخ كرمان مي زد. وقتي سخنراني اش تمام شد و از پشت تريبون پايين آمد مردم دور و برشان را گرفتند و بيشتر جوانان دانشجو. مرا باش فكر مي كردم كه در اين جمع فقط من هستم كه استاد باستاني را مي شناسم! وقتي دور و برش خالي شدجلو رفتم و سلام كردم و براي يادآوري و حضور ذهنش نامم را گفتم. عليرغم سن زيادش از حافظه قوي برخوردار بود تا مرا ديد شناخت و از برادرم ياد كرد كه دوست و همكار آقاي ايرج افشار در انجمن كتاب و مجله راهنمايي كتاب بود و به من گفت كه از فوت برادرت تا به حال شما را نديده ام. خدمتشان عرض كردم كه بازنشسته شده ام و تهران را به اهل تهران واگذاشتم و دوست دارم بقيه عمرم را در زادگاهم بگذرانم. من از ايشان خواهش كردم كه چند روزي افتخار دهد و مهمان من باشد، اما به علت ذيق وقت و اينكه قرار است با ساير همراهانشان براي بازديد از مقبره شمس تبريزي به خوي بروند و براي برگزاري مراسمي بايد در تبريز باشند نتوانستند خواهش مرا برآورده كنند و اين آخرين ديدار من با ايشان بود.
٭٭٭
سال ۱۳۳۹ دريكي از شب هاي سرد زمستان، گوشم را به بلندگوي راديو چسبانده بودم و آماده بودم كه برنامه‌ي گل‌ ها را بشنوم، من عادت كرده بودم شب ها تا برنامه گل ها را گوش نمي كردم نمي خوابيدم. صداي راديو را خيلي پايين آورده بودم كه مزاحم خواب پدر و مادرم نشوم. يك دفعه گوينده‌ي گل ها با صداي ظريفش اين شعر را خواند:

ياد آن شب كه صبا بر سر ما گل مي ريخت
به سرِ ما ز در و بام و هوا گل مي ريخت
من كه نوجوان بودم و به اقتضاي سن و سالم در هر كجا شعر عاشقانه اي مي شنيدم و يا مي خواندم، نه اينكه آن شعر را بخوانم بلكه آن را مي بلعيدم. با توجه به اينكه اين شعر از حال و هواي روستايي خبر مي داد و از گل، هوا، صبا، غنچه، نسترن و زلف يار صحبت مي كرد و بالاخره فضاي روستايي كه در آن زندگي مي كردم را برايم تداعي مي كرد و حتم داشتم كه شاعر اين شعر بايد يك روستايي باشد و ظن من درست بود. بعدها استاد باستاني پاريزي در مطلبي نوشته بود كه : «اين شعر را من در كوهستان پاريز، زير درخت هاي بادام كه در فصل بهار گلريزان بود و سطح باغچه را گلهاي بادام پوشانيده بود سرودم». پس تداعي حقير از فضاي روستايي اين شعر بي دليل نبود. آن شب علاقه من به شعر صد چندان شد كه بعد از گوينده برنامه گل ها، استاد بنان اين شعر را با آواز خواند و من در همان شب با هر جان كندني بود شعر را از زبان استاد بنان به طور كامل يادداشت كردم. صبح وقتي از خواب بيدار شدم حال و هواي شعر شب گذشته هنوز مرا رها نكرده بود، قبل از اين كه به مدرسه بروم قلم در دست گرفتم و به برادر بزرگم در تهران، نامه اي نوشتم كه: «من دوست دارم ديوان آقاي باستاني پاريزي را داشته باشم». برادر بزرگم در تهران با بزرگان مطبوعات و كتاب، حشر و نشر داشت از كتابخانه مجلس سنا گرفته تا بنگاه ترجمه و نشر كتاب و در آخر در انجمن كتاب و مجله راهنمايي كتاب، دوست و همكار با آقايان احسان يار شاطر و ايرج افشار بودند. برادرم در جواب من نوشته بود: «آقاي باستاني پاريزي شاعر نيست و ديواني هم ندارد. ايشان مورخ هستند عيد كه آمدم از كتاب هاي ايشان برايت مي آورم». وقتي كه فهميدم آقاي باستاني پاريزي شاعر نيست و مورخ است سوالاتي برايم پيش آمد و از خودم پرسيدم يك مورخ كه روايتگر جنگ ها و دعواهاي پادشاهان ظالم و ستمگران زمانه است چطور مي تواند اين چنين شعر عاشقانه اي بسرايد؟ چاره اي نبود بايد تا عيد نوروز منتظر مي ماندم كه كتاب ها از راه برسد. عيد نوروز همان سال برادرم از راه رسيد و طبق معمول همه ساله با كوله باري از كتاب ها و چندين كتاب از استاد باستاني پاريزي. يكي از كتاب ها به نام «يادبود من» كه همين غزل در آن كتاب چاپ شده بود و يك كتاب ديگر كه نامش خيلي تعجب مرا برانگيخت «پيغمبر دزدان». با خودم گفتم مگر دزدان هم پيغمبر دارند؟
من تا آن موقع مطالعه ام نسبت به اقتضاي سن و سال جواني ام، سمت و سوي كتابهاي عاشقانه اي داشت از نويسندگاني همچون امير عشيري و ارونقي كرماني جواد فاضل و يا كتاب هاي پليسي و عمليات مايك هامر كه بيشتر براي ما هيجان مي آفريد. در مدرسه هم زياد به درس تاريخ علاقه اي نداشتم كتاب هاي تاريخ مدرسه با آن بزرگي اش كه نه در كيفمان جاي مي گرفت و نه در زير بغلمان، كه بيشتر از فتوحات و كشورگشايي شاهان صحبت مي كرد و من هم با سن نوجواني ام ميانه ي خوبي با آن موضوعات تاريخي نداشتم. وقتي كتاب هاي آقاي باستاني پاريزي را خواندمنظرم درباره ي تاريخ عوض شد و يك افق ديگري در مقابل چشمانم گشوده شد و نگاهم كلا به تاريخ تغيير كرد. كتاب هايي را كه تا آن موقع مي خواندم كنار گذاشته و مطالعاتم بيشتر به سمت و سوي موضوعات تاريخي و اجتماعي كشيده شد و بدين گونه اولين درس تاريخ را از استاد باستاني پاريزي آموختم.
من بعد از اينكه دوره ي اول دبيرستان را در روستايمان به پايان رسانيدم براي ادامه تحصيل به تهران رفتم و ضمن تحصيل به مطالعاتم ادامه ميدادم. با مطالعه ي كتابهاي استاد باستاني و نوشته هاي ديگر نويسندگان آشنا شدم كه تا آن زمان حتي اسمشان را نشنيده بودم و بيشتر برادرم راهنماي من بود كه آدرس مقالات و نوشته هاي اين نويسندگان را در مجلاتي هم چون آينده، مهر، يادگار، سخن، يغما، ايران زمين و ساير مجلات ادواري ديگر كه نوشته هاي اين عزيزان بيشتر در آن مجلات چاپ شده بود. با خواندن اين مقالات در مجلات، بيشتر با عظمت تاريخ و فرهنگ ايراني آشنا شدم در حقيقت با خواندن مطالب، بيشتر به هويت خودم پي مي بردم: من كي هستم؟ كجايي هستم؟ گذشته ام چيست؟ و … از اواخر دهه چهل كه اصحاب مجله راهنماي كتاب هفته اي يك بار در محل انجمن كتاب گرد هم مي آمدند و كتاب هابي چاپ شده را نقد و بررسي مي كردند. استاد باستاني پاريزي هم يك پاي ثابت اين جمع بود ومن از طريق برادرم در همان انجمن كتاب با استاد باستاني آشنا شدم.
نوشتن از تاريخ و قضاوت درباره ي رويدادهاي تاريخي واقعا جسارت مي خواهد. استاد باستاني علاوه بر روايت هاي تاريخي، تاريخ را چنان با ادبيات پرورانده است كه خواننده هيچ وقت از خواندنش احساس خستگي نمي كند بويژه با آن حاشيه ها و زيرنويس هايي كه خود مي تواند يك مقاله جداگانه محسوب شود و با آوردن نمونه هايي از سبك ادبي تاريخ گذشتگان امثال بيهقي، طبري، ابن اثير و جهانگشاو … خواننده را در جريان انواع سبك ادبي مورخين گذشگان قرار مي دهد. استاد باستاني از روايت هاي تاريخي طنزهاي گزنده اي نقل مي كنند. خواننده حيران مي ماند كه بايد به اين طنزها بخندد يا گريه كند. صحبت از طنزهاي تاريخي استاد شد بايد بدانيم طنزهاي في البداهه استاد كم نبودند. براي اينكه با طنزهاي في البداهه استاد باستاني آشنا بشويم، در يكي از يادواره هاي استاد باستاني كه يكي از دوستان صميمي اش برايش نوشتهكمك ميگيريم: آقاي دكتر صناعتي در يادواره استاد مي نويسد: « استاد باستاني پاريزي بعد از پايان تحصيلات دانشگاهي در رشته تاريخ و جغرافيا براي احراز شغل (در رشته دبيري) به وزارت فرهنگ مراجعه مي كند. متصدي مربوطه مي گويد: آقاي باستاني معدل شما خيلي پايين است و طبق اصولي كه ما داريم بايد شما را به شهرستان هاي دوردست بفرستيم اما من چون قبلا اشعار شما را خوانده ام به شما علاقمند شده و احترام زيادي برايتان قائل هستم بدون در نظر گرفتن مقررات شما را به دبيري تاريخ و جغرافيا براي شهرستان رشت منظور مي داريم و اميدواريم كه از اين پيشنهاد ما خوشحال شده باشيد. باستاني مي گويد: «متشكرم از لطف شما اما من زندگي در شهرستانهاي جنوب كشور را دوست ندارم مرا بفرستيد به مراغه كه نزديك كرمان خودمان باشم».
استاد باستاني در مدت عمر پر بركت خويش در صدها كنگره و سمينار و كنفرانس تاريخ و ايران شناسي داخلي و خارجي شركت كرد و مقالات بي‌شماري در مجامع بين المللي درباره‌ي تاريخ ايران خوانده و او را مي توان بزرگترين روايت‌گر تاريخ عصر ما دانست و او توانست مردم عادي، بويژه جوانان را با تاريخ آشتي دهد و روايت هاي واقعي تاريخ ايران براي آنها روايت كند. در مورد «چرا» هاي تاريخي و بيشتر درباره‌ي تكرار تاريخ بحث مي كرد.
رسم دنيا جمله تكرارست اندر كارها              تا چه زايد عاقبت زين رسم، اين تكرارها؟
من ندانم راستي ماهيت تاريخ چيست؟          چيست حاصل زين همه تكرارها، تذكارها؟
استاد باستاني فقط روايت‌گر تاريخ كرمان نبود. او نه تنها عاشق زادگاه خود كرمان بود بلكه وجب به وجب ساير مناطق ايران را به اندازه‌ي كرمان دوست داشت و با دوست ديرينش ايرج افشار بيشتر جاهاي ايران را زير پا گذاشته بودند. او ايران را از دريچه چشم كرمان مي نگريست. نه اينكه كرمان تكه اي از خاك ايران است؟ و ايشان از جزء ايران به كل ايران رسيده بودند و همه جاي ايران را سراي خود مي دانست و به همين سبب بود كه روايت هاي تاريخي كرمان را چنان با رويدادهاي تاريخي ديگر مناطق ايران پيوند مي زد و به قول شادروان ايرج افشار چنان با چسب اُهو به همديگر مي چسبانيد كه خواننده انگشت به دهن مي ماند. در بين روايت ها از غزهاي كرمان گريزي مي زد به سلف آنها سلجوقيان در آذربايجان و يا بحث درباره آتابكان فارس از اتابگان آذربايجان سخن به ميان مي آورد و بي شك استاد با نقل اين رخدادها و روايت ها، يكپارچگي تاريخ و فرهنگ ايران را به نمايش مي گذاشت. البته استاد باستاني پاريزي مقالات و نوشته‌هاي زيادي درباره‌ي تاريخ آذربايجان دارد و اين بيشتر به احترام دوستان آذربايجاني‌اش، امثال دكتر زرياب خويي و محمدامين رياحي و شيخ الاسلامي و … و از همه بيشتر به پيرنيا و كتابش به تاريخ ايران باستان پرداخته بود و معتقد بود اگر پيرنيا تاريخ ايران باستان را ننوشته بود تاريخ ايران ابتر و ناقص مي ماند.
استاد باستاني پاريزي در مدت عمر پر بركتش نزديك به هفتاد جلد كتاب و صدها مقاله در روزنامه ها و مجله ها نوشته است، اگر اين نوشته ها را به صفحه تبديل كنيم تقريبا مي شود گفت كه ايشان نزديك به پنجاه هزار صفحه تاريخ ايران را روايت كرده است. البته نبايد از نظر دور داشت كه اين تعداد صفحات را نمي شود با دست و قلم نوشت. اين تعداد صفحه را بايد توسط «عشق دل» نوشت. عشق به وطن و عشق به هم وطنان و اين از مورخي همچون باستاني پاريزي ساخته بود. او عاشق ميهنش بود. استاد باستاني جزء آن دسته فرهيختگاني بود كه از طريق روايت تاريخ ايران به جوانان ما هويت بخشيد و زبان فارسي را جزئي از هويت ما ايرانيان مي دانست. در بحث از دكتر سياسي و عبدالعظيم قريب درباره ي زبان و ادبيات فارسي مي نويسد: «هويت ملي ما ايرانيان وابسته به زبان فارسي است. معني اين هويت را مردم ايران، ترك، كرد، لر، بلوچ، فارسو عرب با خون خود در جنگ با عراق در حيات خود ما امضاء كردند… و من مطمئنم كه همه ي جواناني كه در جبهه هاي آذربايجان، كردستان، ايلام و خوزستان از بندر آبادان گرفته تا جنگل ماسوله، شهيد شدند. يك روزي اين سرود را كه عبدالعظيم قريب سروده و آهنگش را علينقي وزيري ساخته بود در مدرسه خوانده اند:

 

كشور ما كشور ايران بود                  مسكن شيران و دليران بود
پادشهش كوروش دارا بود               چون جم خسرو شهه والا بود
اي وطن اي حُب تو آيين من         دوستي ات، كيش من  و دين من
دولت و اقبال تو پاينده باد            نام بلندت به جهان زنده باد

 

كلاه ميرزايي و كليله از كتاب گرگ پالان ديده
استاد باستاني پاريزي در روايت هاي تاريخي بيشتر به هويت و فرهنگ و زبان ايراني پرداخته و خواننده از خودش مي پرسد كه: آيا تاريخ وسيله اي براي استاد بود براي شناساندن فرهنگ ايران و يا بر عكس اين فرهنگ ايراني بود كه ابزاري بود براي او كه تاريخ ايران را بهايراني ها بشناساند. من زماني به عظمت و فرهنگ و ادبيات ايران پي بردم كه استاد در نوشته اي نوشته بود: «در سال ۱۳۳۹ در كرمان معلم بودم و مدير دبيرستان دخترانه بهمن يار. يك روز صبح بچه ها پي در پي به دفتر من آمدند و مي گفتند كه آقا ديشب شعر شما را در راديو مي خواندند شنيديد؟».منظور بچه ها، همان شعري بود كه من در يكي از شب هاي زمستان همان سال از راديو شنيده بودم و بعدها به عظمت و فرهنگ و زبان ايراني پي بردم كه اين فرهنگ و زبان چه احساس و عاطفه مشتركي را در تمام اقوام ايران زمين به فاصلهدو هزار و پانصد كيلومتر از يك ده دور افتاده در آذربايجان تا در يك گوشه ي ديگر شهر كرمان برانگيخته است و ما بايد كلاه از سر برداريم و به اين عظمت و پايداري فرهنگ ايراني در طول تاريخ احترام كنيم و به روح كساني مثل باستاني پاريزي ها كه اين فرهنگ و ادبيات را پاس داشتند درود بفرستيم.
روحش شاد و راهش پر رهرو باد.

آبگریز،ودوگانهدوستهستند. پایداری آبگریز،ودوگانهدوستهستند. پایداری

 

منابع:

۱٫روزنامه اطلاعات

۲٫روزنامه طرح نو

درباره نویسنده

تعداد نوشته ها : 48

ارسال یک دیدگاه