داراب نامه ( فیروز شاه نامه ) به روایت مولانا محمد بیغمی تبریزی Reviewed by Momizat on . افسانه­ها یا داستان­های عامیانه از دیر باز به صورت شفاهی سینه به سینه از زمان­های دور از نسلی به نسلی در کشور ما به یادگار مانده است. این داستان­ها اغلب توسط را افسانه­ها یا داستان­های عامیانه از دیر باز به صورت شفاهی سینه به سینه از زمان­های دور از نسلی به نسلی در کشور ما به یادگار مانده است. این داستان­ها اغلب توسط را Rating: 0

داراب نامه ( فیروز شاه نامه ) به روایت مولانا محمد بیغمی تبریزی

افسانه­ها یا داستان­های عامیانه از دیر باز به صورت شفاهی سینه به سینه از زمان­های دور از نسلی به نسلی در کشور ما به یادگار مانده است.

این داستان­ها اغلب توسط راویان و نقالان در محافل یا در قهوه خانه­ها نقالی می­شد. در زمان­های نه چندان دور که وسائل ارتباط جمعی مثل امروز نبود، مردم برای سرگرم شدن و گذراندن اوقات فراغت بیشتر به قهوه­خانه می­رفتند و پای نقالان و افسانه­پردازان قهوه­خانه ها می­نشستند و یا در محافل خانوادگی در شب­های طولانی زمستان گوش به قصه­ها و داستان­های مادر بزرگ و پدر بزرگ­ها می­سپردند.

بیشتر افسانه­ها و داستان­های عامیانه ایرانی، زاده تخیل راویان و نقالان بوده، اغراق و کارهای محیرالعقول و سرگذشت جن و پری، دیو و اژدها از ارکان این داستان­هاست. زمان و مکان در داستان­های ایرانی از هیچ اصول قصه­نویسی پیروی نمی­کند. ممکن است در قصه­ها از مکانهای تاریخی نام برده شود اما هیچ گونه سندیت تاریخی ندارند.

بیشتر داستان­های عامیانه­ی ایرانی، حماسی، عیاری و جوانمردی است و بعضی دیگر عشقی و مذهبی است. بیشتر داستان­های عامیانه فارسی متعلق به دوران صفوی است. مثل داستان حسین کرد شبستری. این از آن جهت بود که صفویان به دو عنصر ایرانی و شیعی بیشتر از عناصر دیگر توجه می­کردند. این هم به­خاطر مشروعیت دادن به حکومتشان بود. نقالان حکومتی در زمان صفویان داستان­های ملی و مذهبی را در محافل عمومی برای مشروعیت بخشیدن به حکومت روایت می­کردند. صفویان برای پیشبرد اهداف حکومت­شان در بین مردم بیشتر به عیاران و جوانمردان کوچه بازار تکیه می­کردند. عیاران و پهلوانان مردمی را وسیله ای برای اغفال مردم قرار می­داده­اند.

قصه­های عامیانه شفاهی توسط یک فرد کم سواد یا خود راوی به تحریر کشیده می­شده است.

یکی از این داستان­های عامیانه داراب­نامه (فیروز شاه­نامه) است که در سه جلد تنظیم شده است. جلد اول و دوم این داستان در سال های ۱۳۳۹ با تصحیح و تعلیقات توسط استاد ذبیح­اله صفا و به وسیله بنگاه ترجمه و نشر کتاب انتشار یافته است. جلد سوم که دنباله جلد اول و دوم است به عنوان فیروز شاه نامه به کوشش استاد ایرج افشار و مهران افشاری در سال ۱۳۸۸ توسط نشر چشمه در تهران چاپ شده است.

از سرگذشت و زندگی راوی یا گزارنده داستان داراب­نامه، مثل راویان و قصاصان دیگر قصه­ها همچون سمک عیّار، خاوران نامه یا حسین کرد شبستری اطلاع کاملی در دست نیست.

در خود کتاب داراب­نامه در اغلب صفحات به تکرار توسط کاتب یا خواننده قصه یعنی «محمود دفتر­خان» از گزارنده یا مؤلف کتاب به نام مولانا شیخ حاجی محمد­بن شیخ احمد بن مولانا علی­ابن حاج محمد طاهری مشهور به بیغمی نام می­برد. در آخر دفتر ششم از داراب­نامه محرر یا قصه­خوان چنین می­آورد: «تمام شد دفتر ششم از داراب­نامه در مجلد اول در شهر تبریز در هفتم ذوالحجه سال ۸۸۷ قمری». همان­طوری که استاد ذبیح­اله صفا در صفحه ۷۷۱ داراب­نامه متذکر شده، گزارنده و راوی داستان یعنی محمود دفتر­خوان در نیمه دوم قرن نهم هجری در تبریز زندگی می­کردند.

نثر فارسی داراب­نامه به زبان کوچه بازار و عوام فهم بسیار نزدیک است تا زبان علمی و رسمی، که مخلوطی از زبان عربی مترسلانه و غیر عوام است. این قصه ها چون در بین عوام و مردم عادی بیشتر خوانده می­شده ملهم از زندگی مردم کوچه بازار بوده است. نثر داراب­نامه روابط عادی و اجتماعی مردم با زبان ساده و قابل فهم اقشار مختلف مردم را بیان کرده است.

زبان داراب­نامه را باید زبان واقعی مردم آن زمان دانست که عشق­ها و ناکامی­ها در زندگی روزمره آن دوره متبلور است.

مطلب بسیار مهم درباره زبان داراب­نامه که استاد صفا در آخر کتاب آورده به شرح زیر است: «زبان این داستان مانند داستان سمک عیار در قسمت غربی نجد ایران نوشته شده است. یعنی زبان آن اگر چه فارسی دری است اما به گروه غربی لهجه­های ایرانی متعلق است. به همین سبب مقدار کثیری مفردات و تعبیرات در آن می­یابیم که در زبان فارسی امروزی که به شدت متکی بر گروه غربی لهجه­های ایرانی است دیده می­شود».

با توجه به این­که استاد صفا نزدیک به صد صفحه لغت از داراب­نامه استخراج کرده و در آخر کتاب افزوده، با یک نظر اجمالی می­توان گفت بعضی از لغات مثل دغل ـ دوله ـ دهره و . . در همین زمان هم در مناطق آذربایجان کاربرد وسیعی دارد.

جلدهای اول و دوم داراب نامه (فیروز شاه نامه) از روی نسخه­ای که در کتابخانه روان کوشکی ترکیه است که توسط محمود دفتر خوان در سال ۸۸۷ هجری از کلام مولانا محمد بیغمی در تبریز نوشته شده است. اما جلد سوم که به کوشش آقای ایرج افشار و مهران افشاری به زیور طبع آراسته شده از نسخه­ی کتابخانه دانشگاه آپسالا سوئد که در سال ۱۲۰۱ هجری قمری توسط کاتبی به اسم مصطفی قزوینی نوشته شده است و این همان نسخه است که استاد ایرج افشار در موقع چاپ جلد دوم داراب­نامه در سال ۱۳۴۱ استاد صفا را آگاه کرده بود. و تا حال هم نسخه­های دیگری از داراب­نامه (فیروز شاه نامه) در کتابخانه­های خارج و ایران پیدا نشده است.گویا نسخه­های کتاب خانه روان کوشکی و دانشگاه آپسالا نسخه­های منحصر بفرد از داراب­نامه (فیروز شاه نامه) هستند.

داراب­نامه قصه­ی پرکشش توأم با دلاوری­ها و پهلوانی­ها و عیاری­ها است که از دوران اساطیری ایران باستان به­ویژه دوره کیانیان الهام گرفته است. با توجه به بُعد زمانی قبل و بعد از اسلام روایت­گران مختلف در طی قرون متمادی بعد از اسلام و با توجه به موضوع­ها و اسامی جغرافیایی و تاریخی به خصوص اسامی اشخاص بعضاً رنگ اسلامی به خود گرفته است و می توان گفت اکثر قصه­های داراب­نامه تلفیقی از حماسه­ها وعیاری­های قبل و بعد از اسلام است.

و اما خاطره­­ای که از زمان کودکی از داراب­نامه دارم.

وقتی ۸-۷ ساله بودم شب­های طولانی زمستان و پاییز را در خانه های فامیل جمع می شدیم، ما هم طبق معمول هر شب به خانه دایی بزرگمان می رفتیم. زن دائی مریم زنی بود که داستانهای زیادی بلد بود و معمولا روایت قصه ی شب های زمستان و پاییز را او به عهده داشت. ما که بچه بودیم روزها را به انتظار می گذراندیم که شب فرا برسد دنباله قصه ها را از زبان زن دائی بشنویم. زن دایی مریم در نقل و روایت قصه ها تبحر عجیبی  داشت. حالا که بیشتر از ۳۰ سال است که به رحمت ایزدی پیوسته، متعجبیم که این زن بی­سواد این همه قصه را چگونه از حفظ داشت. عجیب­تر اینکه زن­دائی مریم قصه­ها را مثل نقال­ها و سریال امروزی در موقعیت حساس قطع می­کرد و می­گفت بقیه داستان فردا شب!

زن­دائی مریم قصه های زیادی بلد بود قصه  حسین کرد شبستری ـ  امیر­ارسلان و قصه فیروزشاه. و قصه ها را با آب و تاب تمام تعریف می­کرد به ویژه صحنه­هایی که سحر و جادو شاهزاده و پریان و جن و دیو که می دانست بچه ها زیاد به این قسمت علاقه بیشتری دارند.

وقتی یواش یواش بزرگ شدیم و سرمان بیشتر در مطالعه کتاب گذشت بعد از فارغ شدن از مطالعه کتابهای نوجوانان امثال کتابهای کارآگاهی و عملیات مایک هامر و کتابهای امیر عشیری      و ارونقی کرمانی و داستانها و پاورقی مجلات آن زمان نوبت به خواندن داستانهای امثال سمک عیار ـ شمس صغرا ـ ده نفر ­قزل باش و . . . و به داراب نامه رسیدیم که توسط استاد صفا تصحیح شده بود.

وقتی کتاب دارا ب­نامه را شروع کردم هر چه قدر که جلوتر می­رفتم احساس می­کردم که داستان­های داراب­نامه خیلی برایم آشناست و هر چه جلو می­رفتم این آشنایی قصه­ها بیشتر جلوه می­نمود و من حریص­تر می­شدم که به آخر داستان برسم. وقتی به داستان آشوب عیار در خدمت مظفرشاه و توراندخت رسیدم مثل فنر به هوا پریدم. فوراً یادم آمد که این داستان ها را زندائی مریم برایمان تعریف کرده است. خصوصاً این داستان که در آذربایجان اتفاق افتاده و سرگذشت مظفرشاه، شاه مُلک مرند که از نظر مکانی برای ما ملموس­تر بود.

این داستان یکی از بهترین داستان­های داراب­نامه است. مظفرشاه، شاه آذربایگان و سلطان مُلک مرند است. مظفرشاه با یار وفادار خویش آشوب عیار تصمیم می­گیرند که به دنبال پوراندخت که اسیر دیوان شده بروند. در سر راه با پیر یزدان­پرستی همراه می­شوند که اسمش اسماعیل است. پیر اسماعیل مدتهاست که ترک عالم کرده و در یکی از غارهای کوه­های آذربایجان نزدیک مرند، مشغول عبادت یزدان است. مظفرشاه همراه آشوب عیار با راهنمایی پیر اسماعیل با همکاری پری­زادگان با زحمت­ها و مشقت­های زیاد توراندخت را از چنگ دیوان و ساحران نجات می­دهند، موقع برگشتن به اتفاق پوران­دخت جهت ادای احترام به نزد پیر اسماعیل بازگشتند و آنچه برای آنها اتفاق افتاده بود را حکایت کردند. پیر اسماعیل خرم شد و گفت شکر خدای را که شاهزاده را به مراد رسانید. اکنون شما نیز در حق من کرم کنید که بر شما حقی دارم. گفتند بگو تا به جا آوریم. پیر اسماعیل گفت سروش عالم غیب در گوش جانم ندا کرد که وقت آن است که روح تو از این کلبه خرابه به دارالبقا پیوندد.

اکنون ای برادران مرا سفر آخرت در پیش است شما چندان صبر کنید، که چون من بمیرم مرا در خاک کنید و بعد از آن هر کجا خواهید بروید.

بعد از آن گفت شما لحظه­ای بیرون از غار باشید که از طلب ما آمده­اند. ایشان از آن غار بیرون آمدند. راوی داستان روایت کند که چون لحظه­ای برآمد، و در غار درآمدند،  پیر اسماعیل جان به جان آفرین تسلیم کرده بود. آشوب عیار و مظفرشاه پیر اسماعیل را غسل داده و کفن کرده به خاک سپردند. چون از کار اسماعیل فارغ شدند گفتند که ما را به لشگرگاه باید رفتن.

با نشانی­هایی که از پیر اسماعیل در داستان آورده شده، احتمال این که راوی داستان مولانا محمد بیغمی تبریزی، عارف نامی شیخ اسماعیل سیسی را وارد داستان کرده باشد هست. شیخ اسماعیل سیسی یکی از عرفای بنام قرن هشتم هجری قمری است که نقطه اتصال تصوف آذربایجان به کبرَویه خراسان و حلقه ارتباط تصوف سنتی به پیروان ابن­عربی بود. شیخ اسماعیل سیسی ده سال در مکه و مدینه مجاور بود و برخی از مشایخ و کبار آن زمان را درک کرده است. وی یکی از مشایخ کبرَویه آذربایجان محسوب می­شود و عُرَفایی مثل مولانا محمد تبریزی معروف به شمس مغربی و شیخ زین­الدین خوافی و سید قاسم انوار عارف و شاعر منسوب به حروفیه و شاعر معروف محمد عصار تبریزی که همه از بزرگان قرن هشتم آذربایجان بودند، که از تربیت یافتگان شیخ اسماعیل سیسی محسوب می­شدند.

برای این­که با عارف نامی  شیخ اسماعیل سیسی بیشتر آشنا بشویم مطلبی از کتاب روضه الجنان و جنات الجنان می آوریم.

حضرت مخدوم قدس سره می­فرمود که پیر تاج­الدین مردی دانا و مشرب بلندی داشت. به خدمت حضرت مولانا محمد مغربی رسیده، حضرت مولانا دیده جوان قابلی است مشرب عالی دارد و وی را به خدمت حضرت شیخ اسماعیل به سیس برده و او را پنج خروار ابریشم بود آنها را به شیخ داده و بعد از آن وی را به خلوت نشسته، هیچ راه گشادی و حالتی نمی­شد. به خدمت شیخ عرض کردند حضرت شیخ اسماعیل خادم را طلبید و فرمود جهت درویشان را بغرائی بهم رسان. خادم گفت: آن مقدار هیمه نیست که بغرا بتوان پخت. حضرت شیخ اسماعیل فرمود: تاج­الدین پنج خروار هیزم آورده کجاست، گفتند: در حجره نهاده. بفرمود: بیاورند که بدان هیزمها بغرا پزند و نمی شود. حضرت شیخ می­فرماید: که تاج­الدین از جنگل گیلان آنقدر هیزم نیاورده که یک بغرائی بتوان پخت؟ پیر تاج را حالتی دست داد رو به کوه میشو نهاده چنان که چند روز او را طلب می­کردند نمی­یافتند. آخر یافتند جایی نشسته بود و چند پلنگ در اطراف او دست بر دست نهاده نشسته­اند. بعضی از جهال زبان طعن می­گویند به حضرت شیخ که ابریشم­ها را چرا سوخت بایستی به فقرا قسمت کرد. حضرت شیخ اسماعیل فرمود حق جل و علا فقرا را روزی می­رساند و در این حکمتی و سری است از اسرار الهی».

و بالاخره شیخ اسماعیل سیسی در سال ۷۸۵ هجری قمری در خانقاه خود در قریه سیس که در دامنه کوه میشو واقع شده جان به جان آفرین تسلیم کرد و در خانقاه خود به خاک سپردند و امروز به امامزاده اسماعیل معروف است.

مولانا محمد بیغمی تبریزی که راوی داستان داراب­نامه است. حتماً آشنایی با عرفا و ادبای دیار خود داشت و آنها را می­شناخت که بعد از صد سال از درگذشت شیخ اسماعیل سیسی وی را وارد داستان خود کرده است با نشانی­هایی که از کوه نزدیک مرند همان کوه میشو امروزی و یا پیر یزدان­پرست، هیچ شکی باقی نمی گذارد مولا بیغمی، پیر اسماعیل سیسی عارف بزرگ قرن هشتم را وارد داستان خود کرده است.

در این میان افسوس و پشیمانی از راقم این سطور است. چرا نتوانستم یا اسباب و وسائل فراهم نبود که موقع شنیدن داستان­های داراب­نامه آنها را ثبت و ضبط کنم و خدا را چه دیدی ممکن بود حالا یک داراب­نامه ای داشته­ایم به روایت زن­دائی مریم!

 

منبع : روزنامه مهد آزادی

درباره نویسنده

تعداد نوشته ها : 45

ارسال یک دیدگاه