در بساط نقطه دانان بساط خاطره گسترديم Reviewed by Momizat on . در بساط نكته دانان غلامحسين فرنود انتشارات ستوده تبريز 296 صفحه سال1391 بساط نكته دانان هر صفحه‌اش برايم خاطره‌اي را زنده كرد. خاطراتي از دهه هاي چهل و پنجاه، ه در بساط نكته دانان غلامحسين فرنود انتشارات ستوده تبريز 296 صفحه سال1391 بساط نكته دانان هر صفحه‌اش برايم خاطره‌اي را زنده كرد. خاطراتي از دهه هاي چهل و پنجاه، ه Rating: 0

در بساط نقطه دانان بساط خاطره گسترديم

در بساط نكته دانان

غلامحسين فرنود

انتشارات ستوده تبريز

۲۹۶ صفحه

سال۱۳۹۱

dfdddds

بساط نكته دانان هر صفحه‌اش برايم خاطره‌اي را زنده كرد. خاطراتي از دهه هاي چهل و پنجاه، هر صفحه از اين كتاب را كه مي خواندم سنگيني خاطرات ۵ دهه گذشته را بر دوشم احساس مي كردم و به قول سعدي بر عمر تلف كرده افسوس مي خوردم.

بساط نكته دانان چه بساط رنگارنگي، به ويژه اين بساط تزيين شده با كنشگران و سازندگان و متفكران اجتماعي و ادبي سال هاي گذشته اين ديار و به گفته نويسنده، اين هم خاطره گويي است در قالب ديگر نه تقويمي و نه خط راستي“. در لابلاي خاطرات در قالب ديگر، دردها به وضوح روشن است، اما نويسنده نخواسته با بزرگ كردن دردها خواننده را به تاسف وا دارد و ناراحتش كند و همان خاطرات سوزشي در قالبي ديگر را براي خواننده روايت مي كند و از اين نظر قابل تحسين است. در بساط نكته دانان همه چيز پيدا مي شود از شير مرغ تا جان آدمي زاد. آن هم چه آدمي زادگاني؛ اديب، متفكر، نويسنده، شاعر، نمايش نامه نويس، فيلم ساز، كارتونيست، نقاش و . . . و از همه چيز؛ فيلم، تئاتر، سينما، نمايش، نقاشي، كمدي، درام، كاريكاتور، نقاشي، كتاب، طنز و . . . از حديث خود و از حديث ديگران.

بساط نكته دانان مثل بساط چرچي هاي دوره گرد قديم نيست كه بساطش پر از خرت و پرت هاي بي ارزش باشد، بلكه اين بساط پر است از عتيقه و آنتيك هاي روز زمانه كه روز به روز صيقل مي خورد و به جلايشان افزوده مي شود. چه كسي مي تواند ادعا كند كه نمايش نامه ها و فيلم نامه ها و ديگر آثار گوهر مراد و امثال آن كهنه خواهد شد؟ الحق كه ساعدي ثابت كرده است از نسل و دنباله آخوندزاده ها و ميرزا آقا تبريزي هاست.

در بساط نكته دانان از كساني سخن رفته است كه سالها چراغ فرهنگ اين مرز و بوم را روشن نگه داشتند و در آينده هم مردم ايران از آثار و آفرينش هاي آنها بي نياز نخواهد بود. در يكي از بساط ها، من شخصاً، آقاي فرنود را به هنر چسباندن و ارتباط دادن مطالب مربوط و نامربوط را در قالب طنز تحسين مي كنم. چسباندن راحت الحلقوم با يك غريبه ي مهرباني كه شيفته سينما بود، و براي ديدن فيلم، شهرهاي ايران را از اهواز تا اروميه زير پا گذاشته و در وين درس موسيقي خوانده و ناخنكي هم به انديشه ي هِگل زد و به خاطر هر چه بيشتر لذت بردن از تماشاي فيلم، شعر، موسيقي، نقاشي، جامعه شناسي و خيلي از علوم ديگر را ياد گرفته است. بدون اين كه در نتيجه اخلاقي و فلسفي و سينمايي گفته ها و نوشته هاي آقاي هوشنگ طاهري شك كنيم، آقاي فرنود را لذت بردن از ديدن فيلم، جلوتر از آقاي طاهري يافتم كه بدون آنهمه زحمت توانست «بي آن كه دليلش را بدانم شيفته سينما شدم و فيلم هاي كلاسيك را سرهم تماشا كردم و تحت تاثير قرار گرفتم و آموختم» (ص ۱۵۷ كتاب). اما از حق نبايد گذشت كه نقد هاي آقاي طاهري درباره فيلم هاي آن زمان در مطبوعات، خواندني و قابل تقدير بودند.

بعضي از خاطره هاي عجيب، كار دست خاطره نويس مي دهد. اكثر اين خاطره ها طنز و برخي اوقات طنزي تلخ و گاهي طنزي است كه آدم مجبور مي شود به جاي لبخند زهرخند بزند.راستش را بخواهيد زهرخند هم در اين دوره ي وانفسا غنيمتي است. از پوست كرگدن گرفته و از حمام هاي زنانه و مردانه، از تزريقات چي‌ها و شوخي هاي خياباني و آخرش هم نفهميديم چند نفر خانم، سردبير و صاحب امتياز روزنامه و مجله در اين ديار داريم. لعنت بر هر چه حسود و بر خرمگس معركه!

از آقاي فرنود بايد به خاطر ياد آوري فيلم و نمايش نامه هاي سال هاي قبل تشكر كرد. من توانستم دوباره در ذهنم تماشاگر اين فيلم ها باشم و لذت ببرم. فيلم هايي چون گاو، قيصر، دايره مينا و . . . و ياد كردن از نقد و انتقاد فيلم هاي موج نو سينمايي دوران جواني مان. وقتي دايره مينا را براي اولين بار كه سال ها در محاق توقيف بود تماشا مي كردم محيط بيمارستان خيلي برايم آشنا آمد بعد يادم آمد اين همان بيمارستان رواني بود كه ساعدي در آنجا كار مي كرده و بارها براي ديدنش به آنجا رفته بودم. و يا بعد از ديدن فيلم قيصر وقتي از سالن سينما بيرون مي زديم شاهد بودم كه بعضي از جوانها پاشنه ي كفششان را مي خوابانيدند و اداي قيصر را در مي آوردند. و يا در نقدها و انتقادها در مجلات سينمايي و روشنفكري، منتقدين چه ها كه نمي نوشتند. يكي از منتقدين درباره قيصر نوشته بود: بابا اين چه فيلمي است كه لمپنيسم و لات بازي را در اجتماع تشويق مي كند! يك منتقد ديگري نوشته بود كه : كارگردان فيلم (كيميايي) قانون گريزي را در اجتماع اشاعه مي دهد وبالاخره سومي نوشته بود كه : وقتي در اجتماعي قانون و عدالت اجرا نمي شود مردم بايد پاشنه ي كفششان را ور بكشند و قانون و عدالت را به طريقه‌ي قيصري اجرا كنند.

به هر حال فيلم قيصر و امثال آنها از كارگردان هاي صاحب نام سينمايي آن زمان، غنيمتي بود در مقابل فيلم فارسي و گنج قارونيسم. از همه جالب تر تاثير اين فيلم ها در بين مردم بود. تكيه كلام ها و تك گويي هاي اين فيلم ها مدت ها ورد زبان مردم بود. در آن زمان من بيشتر از فيلم گاو متاثر بودم و جمله اي را كه مشهدي حسن، در حالي كه سرش را داخل آخور طويله كرده بود و مي گفت: من مشهدي حسن نيستم من گاو مشهدي حسن هستم. مدت ها هر كجا مي رفتيم اين جمله را تكرار مي كرديم و خاطره بازي هاي هنرمندانه‌ي انتظامي، مشايخي، عصمت صفوي و فني زاده و . . . هميشه در يادها و خاطره ها خواهد ماند و به خاطر همين است هر كلمه و جمله و صفحه اي از بساط، خاطره اي را در اذهان زنده مي كند.

در يكي از خاطره هاي بساط، صحبت از كتاب خواني و قورمه سبزي شده است. عجب بويي دارد اين قورمه سبزي لامصب. اگر درست يادم باشد بوي قورمه سبزي را من در دوازده سيزده سالگي در كله ام احساس كردم. مي دانيد كه بوي قورمه سبزي را بيشتر افراد تا آخر عمر هم حس نمي كنند واصلاً كله شان بوي قورمه سبزي نمي دهد، يك عده اي معدود مثلا هزار نفر دو هزار نفر حداكثر به اندازه تيراژ كتاب ها. تابستان كه مي شد به خاطر اين كه در كوچه و خيابان ها ولو و عاطل و باطل نشويم برادرم مقداري كتاب از كتاب هاي منتشره از موسسه فرانكلين و بنگاه ترجمه و نشر كتاب به من ميداد كه ببرم در پياده رو خيابان ها بساط كنم و بفروشم. وقتي سر بساط كتاب بودم تمام كتاب ها را قبل از اين كه بفروشم مي خواندم. در آن زمان، موسسه فرانكلين و بنگاه ترجمه و نشر كتاب، بهترين كتاب ها را در كشور، ترجمه و منتشر مي كردند و انصافاً گذشته از حرف و حديث هاي حواشي اين دو موسسه كه بگذريم از بهترين ناشران آن زمان بودند. نياز جامعه كتاب خوان آن زمان را رفع و جوانها را تغذيه فكري مي كردند. حالا بعد از سالها كتاب هاي آن دو موسسه بارها و بارها در كشور تجديد چاپ مي شود. طبق معمول من كه فروشنده ي اين كتاب ها بودم خود به خود به مطالعه اين كتاب ها روي مي آوردم و كتابهايي كه براي فروش مي بردم همه شان را مي خواندم و تا حالا هم اين عادت دست از سر ما برنداشته و هميشه هم كله مان بوي قورمه سبزي مي دهد و اين بوي قورمه سبزي اجازه نداده به ديگر كارهايمان سر و سامان دهيم.

ربط دادن اين همه چيز را به هم ديگر در بساط، والله هنر مي خواهد. تخصص شاعران ترك و نويسندگان كارتن خواب (به كوشش و به همت)، با هزاران صغرا و كبرا چيدن و شاهد آوردن از حافظ و فردوسي و از ديگران و بحث درباره رستگاري و در آخر مطلب، خواننده متوجه مي شود كه اصل مطلب بايد درباره فيلم ده كيارستمي باشد و پيرو آن، فيلم ده فرمان معروف و غيره. اما خواننده اشتباه مي كند، از اين همه گفتن، صحبت از «دوز يول گئدن، يورولماز» بود و قس علي هذا . . .

در بساط باز هم بحث ارتباط هاست. ارتباط هايي كه گاهاً هيچ گونه ارتباطي نمي توانند با يكديگر داشته باشند. اما هنرمند عزيز ما چيزهاي نامتجانس را طوري به هم ديگر ربط مي دهد كه انگشت به دهان مي ماني. مثلاً اگر كسي از شما بپرسد كه : آقا پرتقال فروش چه ربطي به آقاي شرمنده دارد؟ ممكن است شما چند روز فكر كنيد و نتوانيد ارتباط پرتقال فروش را با آقاي شرمنده پيدا كنيد. اما اگر كسي اين سوال را از من بپرسد بدون فوت وقت سوال كننده را به صفحه ۳۹ بساط ارجاع مي دهم. من از محتواي كتاب هاي درسي امروز بي خبرم! آيا دانش آموزان و معلمين امروز هم مثل سابق همه اش به فكر پرتقال فروش ها و حساب و كتاب آنها هستند؟ در آن زمان ها كه ما شاگرد ابتدايي بوديم معلم ها به اتفاق شاگردان همه شان به فكر پرتقال فروش و حساب كتاب آنها بودند. انگار نه انگار كه توي اين مملكت كاسب هاي ديگري هم چون، تاجرها، بازاري ها، برج سازها (ببخشيد آن زمان برجي نبود كه تبرج هم باشد) هم هستند. اما ما ملت آسان گيري هستيم هر چيزي و هر شخصي كه جلو چشمان و دم دستمان باشد به حساب و كتاب آنها رسيدگي مي كنيم مثل پرتقال فروش، لبو فروش، يرآلما فروش، سبزي فروش و . . .

در بساط بحث را ادامه مي دهيم با «در آشوب جهان، با وجدان سياره اي» چه فكر كرديد؟ فكر مي كنيد ما فقط در فكر محل و ديار خويشتنم، نه خير آقا! ما خود يكپا گلوباليزاسيون هستيم و هميشه هم مثل سعدي عليه الرحمه در فكر اعضاي داخل كه نه به فكر اعضاي بيروني هم هستيم و به خاطر همين افراط كاري ها بود كه مولانا هميشه مي گفت كه بابا: دلدار همين جاست بياييد بياييد.

از بس كه فكر ما داغدا باغدا گزيري! از شوخي گذشته متفكر بزرگ ما، داريوش شايگان جهاني فكر كردن و جهاني شدن را از دوران نوجواني در بين خانواده خود تمرين كرده است. «در دوران كودكي او، چند زبان مختلف گفته و شنيده مي شد مادر و خاله اش با هم به زبان گرجي صحبت مي كردند، دايه اش روسي حرف مي زد، مادرش به زبان تركي عثماني با پدرش صحبت مي كرد و پدرش به تركي آذري به او جواب مي داد و پدرش با او به فارسي سخن مي گفت. معلمانش كشيشان لازاري بودند و راننده خانواده آسوري صحبت مي كرد. داريوش شايگان خودش مي گويد من انسان بين فرهنگي بوده ام و بين فرهنگ ها زندگي مي كنم و مي انديشم» (بخارا، شماره ۶۹/۶۸، صص۶۲۷/۶۰۵) و بايد كتاب هايش را خواند تا به افكار جهاني ايشان پي برد. در پنجاه سال پيش هم يك متفكر و عارف ديگري از ديار آذربايجان، با توجه به معضلات جهاني هم چون محيط زيست، قحطي، گرسنگي و جنگ هاي ناخواسته از قلب اروپا (سوئيس) پيامي به تمام سران جهان فرستاد كه در تمام روزنامه هاي آن زمان چاپ و منتشر شد. اين فيلسوف و عارف سپيد موي، كاظم زاده ايرانشهر بوده است.

«اگر سوداي نكته چيني و گريز تدريجي از عادت داريد مهمان اين بساط مي توانيد باشيد» (ص ۴ كتاب)، ما هم چون خيالي داشتيم و خواسته ي شما را اجابت مي كنيم. چون در بالا صحبت از موسسه فرانكلين شد دوست دارم يادي از زنده ياد عبدالعلي كارنگ، رئيس آن موسسه در تبريز در سالهاي دهه چهل داشته باشم. موسسه فرانكلين در دهه چهل در تبريز بعد از ظهرها ميعادگاه فرزانگان و فرهيختگان تبريز بود. از كساني كه شاهد حضور آنان در موسسه بودم بايد يادي شود از ساعدي، بهرنگ، روشن ضمير و آقايان نخجواني و آيت الله عبداله مجتهدي و . . . در آن سالها آقاي كارنگ براي كتاب آثار باستاني آذربايجان يك دو روزي به اتفاق برادر بزرگم به ده ما آمد و از امامزاده ها و مساجد و آثار باستاني و تخته سنگ هايي كه در گوشه و كنار ده بود و نوشته هايي به زبان عربي و فارسي و طرح هاي قديمي داشت عكس و مطلب تهيه كرد و اين مطالب و عكس ها در آن كتاب چاپ شده است. آقاي كارنگ كتاب ها و مقالات زيادي در آن زمان به رشته تحرير كشيده است. از جمله كتاب تاتي و هرزني و ترجمه تاريخ تبريز مينورسكي و مقالات زيادي درباره ادبيات و زبان قديمي آذربايجان. خلقي هاي آذربايجان آن زمان، اين مقالات را توهين به فرهنگ و زبان آذربايجان تلقي مي كردند و چه حرف و حديث هايي كه پشت سر آن مرحوم درنياوردند! به خاطر همين مقالات و تحقيقات بود كه آقاي كارنگ شده بود دشمن خلق آذربايجان! اما جناب استالين كه كمر به نابودي فرهنگ و ادبيات اران بسته بود و خط و زبان روسي را به مردم آنجا تحميل كرده بود، شده بود قهرمان خلق آذربايجان كه با عكسش عكس يادگاري مي گرفتند. خاطره اولين آشنايي بنده هم با ساعدي و بهرنگ در همان سالها و از طريق همان موسسه بود كه به آنجا رفت و آمد مي كردند و بعدها در تهران ادامه يافت.

در آخر بساط رسيد به سه نقطه. نمي دانم در اين سه نقطه چه رمز و رازي نهفته است؟ اين سه نقطه چه نقشي در فرهنگ و ادبيات ما بازي مي كند؟ اين سه نقطه حكايت از چه دارد؟ در اين سه نقطه ها چه گفتني ها است كه نبايد گفت؟ سه نقطه ها جاي كدام گفتني ها نشسته است؟ در بساط نقطه دانان صفحه اي پيدا نمي كني كه سه نقطه نداشته باشد. نويسنده محترم چقدر حرف ناگفته دارد؟ آيا سه نقطه ها سمبل و نماد نا گفته هاست؟ علاوه بر متن كتاب، سه نقطه درشت هم در پشت جلد كتاب آمده است. نمي دانم اين ايده طراح روي جلد بود يا حكايت از ناگفته هاي بيشتر دارد. آقاي دكتر احمد مجاهد در كتاب جوهي مي نويسد نقطه چين (سه نقطه): «بزرگان ما مثل فردوسي، نظامي، حافظ و سعدي شناخته شده نبود» (جوهي، انتشارات دانشگاه، ص ۴۵، ۱۳۸۲). حتي در مثنوي معنوي مولانا در داستان كنيزك در بدترين وضعيت هم از سه نقطه استفاده نكرده است. آن بزرگواران هر چه دل تنگشان مي خواسته مي گفتند و خودشان را به اميد ناگفته ها نسپرده بودند.

اين نوشته نه نقد است و نه بررسي كتاب و نه نان قرض دادن، من نه نويسنده را مي شناسم و نه ناشر را. اين نوشته فقط نقبي است به خاطرات گذشته و سوء استفاده در سر بساط اهل درد و لاغير.

منابع :

فصلنامه نقد و بررسی کتاب تهران – شماره ۳۸

درباره نویسنده

تعداد نوشته ها : 45

ارسال یک دیدگاه