صراف تبریزی شاعری از قافله سالاران عرفان آذربایجان Reviewed by Momizat on . حاج رضا صراف تبریزی یکی از شاعران دوران مشروطیت است. شعرهای صراف اعم از آذری و فارسی ( غیر از مراثی اهل بیت(ع) ­) تماماً متأثر از وضع اجتماعی آن دوره است. صراف حاج رضا صراف تبریزی یکی از شاعران دوران مشروطیت است. شعرهای صراف اعم از آذری و فارسی ( غیر از مراثی اهل بیت(ع) ­) تماماً متأثر از وضع اجتماعی آن دوره است. صراف Rating: 0

صراف تبریزی شاعری از قافله سالاران عرفان آذربایجان

DSC00026 copy

حاج رضا صراف تبریزی یکی از شاعران دوران مشروطیت است. شعرهای صراف اعم از آذری و فارسی ( غیر از مراثی اهل بیت(ع) ­) تماماً متأثر از وضع اجتماعی آن دوره است. صراف در صنعت شعری پیرو شاعران متقدم خود است و در عین حال نوآور و مبتکر.

وی شاعری است آگاه و بیدار دل و خردمند زمان خود.

رضا صراف تبریزی در سال ۱۲۷۱ هجری قمری در محله راسته کوچه تبریز در یک خانواده بازرگان دیده به جهان گشود و در سن ۱۲ سالگی پدر خود را از دست داد و برای گذراندن زندگی به شغل پدرش یعنی صرافی روی آورد.

در حین کار به آموزش ادبیات فارسی و عربی پرداخت. در بحبوحه انقلاب مشروطیت به تأسی از مردم تبریز وارد مبارزه شد و به سرودن اشعار انقلابی پرداخت. بهترین شعر انقلابی صراف به تقلید از صابر خطاب به ملت اسلام است.

ای ملت اسلام اویان وقت سحردی

گور بیر نه خبردی

بسدور بو قدر یاتما چورورسَن

دور وقت سحردی

بو دورَدَه هر کیمسه یاتا قانی هدردی

دور وقت سحردی

 

 

ترجمه :

ای ملت اسلام! بیدار شو وقت سحر است

ببین چه خبر است

بس است اینقدر نخواب می پوسی!

بیدار شو وقت سحر است

این زمان هر کس بخوابد خونش هدر رفته است

بیدار شو وقت سحر است.

دیوان صراف مشتمل است بر غزلیات آذری و مراثی اهل بیت (ع) و غزلیات فارسی. صراف در غزل از قریحه و شور و شوق وافری برخوردار بود. غزلیات آذری صراف از بهترین و شورانگیزترین غزلیات عرفان معاصر است. در زیر چند نمونه از غزلیات آذری توأم با ترجمه فارسی آورده می شود:

دئدوم : حکمت نَدور آتدون مَنی اَغیاره یار اولدون

دئدون : بو نکته یه اَل وورما «حکمتدن سؤال اولماز»

سَنی جان تک آلام آغوشمه فرضاً ندور عیبی؟

دیلر رَسمدور : «فرض محال آخر محال اولماز»

ترجمه :

گفتم : حکمت چیست که مرا رها کردی یار اغیار شدی؟

گفتی : به این نکته دست نزن «از حکمت سؤال نمی کنن»

فرضاً اگر تو را در آغوش بگیرم چه عیبی دارد؟

می گویند رسم است : «فرض محال که محال نیست»

تمام صنایع شعری با حفظ سادگی و روانی و بیان در شعر و غزلیات صراف مشهود است. تشبیهات پر بار و دل انگیز به غزلیات صراف، رنگارنگی خاص بخشیده است.

دئیردیم قامت سَروین قیامتدن علامتدور.

بئله بیلمزایدیم قامت دئگول، مطلق قیامتدور.

طبیبم قوی منی اوز حالیمه، درمانیم آختارما.

بو درد عشقدَن اؤلمک، منه عین سعادتدور.

ترجمه :

می گفتم: سرو قامتت علامتی است از قیامت.

این جوری نمی دانستم که: قامت نیست قیامت مطلق است.

طبیب من مرا به حال خودم واگذار، دنبال درمانم مگرد.

با درد عشق مردن برای من عین سعادت است.

صراف یکی از شاعران مراثی سرای آذربایجان است. مراثی صراف با دیگر مراثی­سراهای آذربایجان از قبیل دخیل مراغه­ای، راجی تبریزی ـ قمری دربندی برابری می­کند.

تمام مراثی و بدایع درباره اهل بیت عصمت و طهارت بیشتر وقایع عاشورای حسینی است. بیشتر دسته­های سینه­زنی و روضه­خوانی در ماه­های محرم بی نیاز از مراثی صراف نیست. به ویژه این قطعه­ی معروف برای شب عاشورا که خیلی مشهور است.

گل گلزار رسالت بو گئجه.

شِمردن ایسته­دی مهلت بو گئجه.

یاتمیوب آل علی (ع) صُبحه کیمی.

شیعه یاتسون نئجه راحت بو گئجه؟

ترجمه:

امشب گل گلزار رسالت (امام حسین) است

امشب را از شمر مهلت خواست

آل علی(ع) تا صبح نخوابیده است

شیعه امشب را چه جوری سحر کند

اشعار مذهبی صراف، نصف دیوان صراف را تشکیل می­دهد. چون اشعار مذهبی برای مخاطبان معمولی سروده شده است شیوه بیان آن به زبان عامه نزدیک­تر است.

بیشتر اشعار صراف با الهام از اشعار صابر صاحب هوپ­هوپ نامه است.

صراف بعد از یک سال از اعلام مشروطیت در سال ۱۳۲۵ هجری دار فانی را وداع گفت. مرحوم حاج محمد نخجوانی از ارباب فضل و دانش آذربایجان در تاریخ وفات صراف این ماده تاریخ را گفته است.

مُرد صراف سخن: ۱۳۲۵

بعد از فوت صراف دیوان او بارها در تهران و در تبریز چاپ شده است. آخرین چاپ دیوان در سال­های اخیر به مناسبت یکصدمین سال وفات شاعر با تصحیح و تحقیق مصطفی قلیزاده علیار توسط کتابخانه فردوسی تبریز چاپ شده است. برای حسن ختام دو قطعه از غزلیات عرفانی حاج رضا صراف تبریزی یکی به زبان آذری و دیگری به زبان فارسی تقدیم خوانندگان می شود.

گر بود چین سر زلف تو مأوای دلم

بشکفد غنچه­ی صد عقده ز صحرای دلم

بس که در عشق تو انگشت نما شد دل من

کودکان آمده اینک به تماشای دلم

سینه از عکس رخ  مغبچگان بتکده شد

بانگ ناقوس برآید ز کلیسای دلم

برو ای شیخ به بدنامی منه طعنه مزن

دیرگاهی ست که من عاشق رسوای دلم

نبود سرخی رخسار من از خون جگر

می نابی­ست فرو ریخته صهبای دلم

آفرین بر هنر خامه­ی صراف سخن

گوهر معرفت آورده ز دریای دلم

**  **  **  **  **  **  **

ای شانه او گیسوی پریشانه دولاشما

جان رشته سی وار اوردا، چَکیل یانه دولاشما

ای زلف سیه دایره ی خالَده دورما

کافر بالاسی نقطه ی ایمانه دولاشما

ای خال! خیال لب جانانه دَن اَل چَک

هندوبچه سرچشمه­ی حیوانه دولاشما

ای خط دئمه وار سرخط آزادی اَلیمده

باشین کَسِلَر، سیب زَنَخدانه دولاشما

ای سیب زنخ ایسته سن یئتمه سین آسیب

آرام اوتو، چون گو، خم چوگانه دولاشما

گیرم یانیسان شمع تک ای گردن بلّور

چون سرکش اولوب چاک گریبانه دولاشما

صراف ائله کیم چاک گریبانه یئتیشدون

یاز قاش ایله گوزدن، داخی پستانه دولاشما

ای ناوک مژگان، حَذر ائت سینه مَه دیمه

ای سینه ساتین ناوک مژگانه دولاشما

اویناتما قاش ای تُرک خطا دیده و بد مست

اَل وورما کَسَر، خنجر بُرّانه دولاشما

گَل شعله­ی شمع دل سوزانیمی گؤر، یان

پروانه کیمی شمع شبستانه دولاشما

ترجمه :

ای شانه کاری به کار آن گیسوی پریشان نداشته باش

آنجا رشته جان است، برو کنار، کاری به کارش نداشته باش

ای زلف سیه در دایره خال وانایستا!

بچه کافر کاری به کار نقطه ایمان نداشته باش

ای خال، از خیال لب جانانه دست بردار

هندوبچه کاری به کار سرچشمه حیوان نداشته باش

ای خط نگو سند آزادی در دست من است

سرت بر باد می رود کاری به کارسیب زنخدان نداشته باش

ای سیب زنخ اگر می خواهی آسیب نبینی

آرام بنشین، کاری به کار گوی و خم چوگان نداشته باش

ای گردن بلور گیرم که مثل شمع می سوزی

سرکش نشو، کاری به کار چاک گریبان نداشته باش

مثل صراف زمانی که به چاک گریبان رسیدی

از ابرو و چشم بنویس، اما کاری به کار پستان نداشته باش

ای ناوک مژگان، حذر کن به سینه­ام دست مزن

ای سینه ساقین کاری به کار ناوک مژگان نداشته باش

ابرو مرقصان، ای تُرک خطا دیده بد مست

دست مزن، می برّد، کاری به خنجر برّان نداشته باش

بیا شعله شمع دل سوزانم را ببین و بسوز

مثل پروانه کاری به کار شمع شبستان نداشته باش.

 

منبع : روزنامه اطلاعات

شماره : ۲۵۱۷۴

درباره نویسنده

تعداد نوشته ها : 45

ارسال یک دیدگاه