میهن پرستی و هویت ملی در روزنامه های عصر مشروطه Reviewed by Momizat on . میهن پرستی و علاقه داشتن به هویت ملی و نمادها و سنبل‏های ایرانی مقوله امروز و دیروز نیست، بلکه میهن پرستی در نزد ایرانیان سابقه چندین هزار ساله دارد. از آن زمان میهن پرستی و علاقه داشتن به هویت ملی و نمادها و سنبل‏های ایرانی مقوله امروز و دیروز نیست، بلکه میهن پرستی در نزد ایرانیان سابقه چندین هزار ساله دارد. از آن زمان Rating: 0

میهن پرستی و هویت ملی در روزنامه های عصر مشروطه

میهن پرستی و علاقه داشتن به هویت ملی و نمادها و سنبل‏های ایرانی مقوله امروز و دیروز نیست، بلکه میهن پرستی در نزد ایرانیان سابقه چندین هزار ساله دارد. از آن زمانی که تاریخ ایران تکوین یافت میهن پرستی و هویت ملی توأم با مذهب، با خون هر ایرانی عجین شده است. البته گفتنی است که میهن پرستی هیچ گونه منافاتی با دین و مذهب در ایران نداشته است بلکه این دو (دین و ملیت) در طول تاریخ ایران با هم بالیدند. تاریخ ایران شاهد است که هیچ نهضتی و هیچ حکومتی در ایران این دو را (دین و ملیت) فدای یکدیگر نکرده‏ اند، دین و ملّیت دو عنصر مکمل همدیگر بوده اند.

 

آنهایی که معتقدند ناسیونالیسم (میهن پرستی) با تجدد در زمان رضاشاه به ایران وارد شد کم لطفی می کنند. میهن پرستی ایرانیان از نوع ناسیونالیسم اروپايی نیست و ناسیونالیسم ایران از نوع فاشیستی و راسيسمي و (پان)ي نیست. ایرانیان هیچ موقع میهن پرست از نوع شونیسم و پانی و نژاد پرست نبودند. مهین پرستی ایرانیان در مقابل تجاوز، استعمار، استثمار و تحقیر شدگی از جانب بیگانگان کاربرد داشته نه از نوع شونیستی اش.

میهن پرستی ایرانیان پرستش یک مشت خاک و سنگ نبوده، بلکه میهن پرستی علاقه داشتن به هویت ملی و کیستی و چیستی و علاقه داشتن به فرهنگ و نمادها و سنبل ها و تمثیل های هویتی تاریخی و اسطوره‏ای بوده است. این هویت ملی کیستی و چیستی نه فقط از دوران تاریخ مدون بلکه هویت ایرانی بیشتر از دوران اساطیری ایران باستان شکل گرفته است. دوره‏های اسطوره ایران چنان با دروان تاریخی بهم آمیخته شده که بسختی خط فاصلی مابین این دو متصور است. از آئین اهورايی زرتشتی گرفته تا حکمت خسروانی و از نوروز ایرانی گرفته تا آداب و رسوم و سنبل‏ها و نمادهای که از دوران اسطوره و تاریخ به جا مانده است که بی شک هویت هر ایرانی را تشکیل می‏دهد.

ناسیونالیسم امروزی یک پدیده مدرن است و بعضی ها با شونیستی و راسیسم یکی می دانند. ناسیونالیسم ایرانی را نباید با ناسیونالیسم مدرن امروزی اروپايی و کشورهای دیگر یکی دانست. ناسیونالیسم ایرانی (میهن‏پرستی) ریشه در تاریخ و اسطوره‏های ایرانی دارد و از مقوله ملت پرستی صرف تبعیت نمی‏کند. ناسیونالیسم ایرانی، علاقه داشتن به فرهنگ و تمدن دیرپای ایرانی است که هزاران سال است که از بین نرفته که هیچ، بلکه روز به روز بر غنای آن افزوده می شود. میهن پرستی که در کشورهای اروپايی تعریف و تبیین می‏شود دیدگاه های مختلفی از نوع مدرن و پست مدرن است و گاهاً این نظرات بیشتر هویت جهانی شدن را مدنظر دارد و این تعریف با تعریف مهین پرستی و هویت ملّی ایران فرق دارد و بعضاً متضاد با یکدیگر است.

همان طوری که در بالا اشاره شد میهن پرستی و علاقه داشتن به هویت ملی ایران و دین و مذهب، دو عنصر اساسی هویت ایرانی را تشکیل می دهد. این مسئله حتی در قبل از اسلام، با آئین زرتشتی و بعد از اسلام، با دین مبین اسلام همراه بوده است در طول تاریخ مثال و شواهد زیادی می‏توان آورد.

طبق یک حدیثی که به حضرت محمّد (ص) نسبت می دهند، «حب الوطن من الایمان» علاقه داشتن به میهن و محبت ورزیدن به میهن جزيی از ایمان است. اگر این مسئله را از دید مردمان عادی بنگریم و اگر روزی گذرمان به موزه رضاعباسی افتاد و نظری به تابلوهای قهوه خانه ای که توسط استادان این فن کشیده شده بیاندازیم متوجه خواهیم شد که نقاش، سیاوش را که بخاطر اثبات بی گناهی اش در حال گذشتن از آتش (پرچم سه گوشی) در دست دارد. در روی آن پرچم جمله نصر من الله و فتح القریب نقش بسته است. البته کار این نقاش را نباید حمل بر ناآگاهی او درباره اسطوره ها و تاریخ ایرانی و ارتباط آن ها را با مذهب اسلام دانست، بلکه نقاش آگاهانه خواسته است تحکیم هویت ایرانی با مذهب و جدايی ناپذیري این دو عنصر را یادآوری کند. در اسطوره های ایرانی هم، وقتی یک قهرمان به جنگ خصم می رود، این قهرمان اول از یزدان پاک یاد می کند و بعد از ایران و نمادها و هویت ایرانی. پس معلوم می شود که هویت ایرانی و هویت دینی دو عنصر غیرقابل تفکیک هستند و این مسئله بیشتر در شاهنامه فردوسی نمود داشته است.

شاه اسماعیل صفوی بنیان گذار سلسله صفوی که در سال ۱۰۲۲ ه . ق در تبریز تاج گذاری کرد و مذهب شیعه‏ی اثناعشری را مذهب رسمی ایران اعلام نمود. وی در خطبه ای که در موقع تاج گذاری خواند گفت: من فرزند حیدرم، من فرزند رستمم، من فرزند جمشیدم و بدین وسیله خودش را با هویت ایرانی و با نمادها و سنبل های اسطوره‏ای و تاریخی ایران پیوند زد، صفویان هزار سال بعد از سلسله ساسانیان، ایران را از وضعیت نابسامان دوران مغولان و تیموریان نجات دادند و دوباره هویت ملی ایران را زنده کردند.

شاه عباس صفوی که مقتدرترین پادشاه صفوی بود، به علت تکفیر ایرانی‏ها از طرف سلفی‏های حجاز در آن زمان مانع رفتن زائران بیت اله الحرام به مکه شد و زیارت مکه را تحریم کرد و اجازه نداد ایرانی ها به مکه بروند مردم را تشویق کرد عوض مکه به زیارت بارگاه امام رضا بروند و خودش هم چندین نوبت با پای پیاده از اصفهان به مشهد برای زیارت قبر امام هشتم رفت. از طرفی این کار علاقه داشتن به هویت و منافع ملی است و دوست نداشت که پول ایرانی ها خرج یک مشت عرب ضد ایرانی بشود. از طرفی پای پیاده به زیارت اماکن مقدسه رفتن، ریشه در عادات و اعتقادات ایرانی دارد به طوری که شاهان اشکانی و ساسانی نذر می‏کردند. و هر گاه که نذر آن ها برآورد می شد با پای پیاده از تیسفون به زیارت آتشکده آذر گشت در آذربایجان می‏رفتند. از این شواهد و مثال ها در طول تاریخ زیاد داشته‏ایم. اولین میهن پرست بعد از اسلام را به فردوسی نسبت می‏دهند که توانست بعد از سال ها فترت، هویت ایرانی را از دوران اسطوره و تاریخ و از گرد و غبار زمانه بیرون کشیده و زنده کند و هم او  بود که گفت:

چو ایران نباشد تن من مباد

فردوسی کتاب شاهنامه را که همانا کتاب هویت و شناسنامه ایرانیان است توانست به تمام ایرانی ها در طول تاریخ ارمغان گرداند. دومین مهین پرست ایرانی بعد از فردوسی، نظامی گنجوی است که به گفته خودش ناگفته هايی که فردوسی درباره تاریخ ایران نگفته است نظامی توسط خمسه اش برای ایرانیان بازگو می کند و نظامی درباره ایران گفته است:

همه عالم تن است ایران دل                  نیست گوینده زین قیاس خجل

چونکه ایران دل زمین باشد                   دل ز تن به بود یقین باشد

بعد از سال ۱۸۲۸ میلادی، بعد از قرار داد ننگین ترکمن چای که بلاد قفقاز (اران، ارمنستان، گرجستان) را که به علت بی کفایتی شاهان قاجار از مام میهن جدا شد حس ناسیونالیستی ایرانی ها شعله ور شد، به ویژه در آذربایجان، انقلاب مشروطیت عکس العمل طبیعی ایرانی‏ها بود که پس از ۸۰ سال از قرارداد ترکمن چای با همکاری روحانیت و میلیونایرانی در سال ۱۲۸۵ شمسی به وقوع پیوست.

در زمان مشروطه روزنامه‏ها و مجلات زیادی چه در ایران و چه در خارج از ایران منتشر می‏شد. مندرجات این روزنامه درباره آزادی و انقلاب مشروطه بود. اما اکثر روزنامه هاي دوره مشروطه خالی از مطالب و اشعار ملی و میهنی نبود. در آن دوره نزدیک به چهارصد روزنامه چه در ایران و چه در خارج از ایران توسط ایرانی‏ها منتشر می‏شد.

چون رسیدگی به تمام روزنامه‏هاي دوره مشروطه امکان پذیر نیست و در بضاعت اینجانب نمی‏باشد لذا برای بررسی مطالب و مندرجات ملی و میهنی در حد توان از روزنامه ها و مجلات زیر استفاده شده است.

آذربایجان، اختر، ادب، ایرانشهر، حبل المتین، صور اسرافیل، کاوه، نوبهار و نسیم شمال

 

روزنامه آذربايجان 

اين روزنامه به همت ستارخان سردار ملي و به مديريت و سردبيري عليقلي صفراوف معروف به حاجي بابا از اول سال ۱۳۲۵ ه.ق (۱۹۰۷ ميلادي) در تبريز منتشر مي شد. اين روزنامه با روزنامه ملانصرالدين كه در تفليس چاپ مي شد مناظره ها داشت. اكثر سر مقاله‏ هاي روزنامه آذربايجان و مطالب آن، اشعار ملي ميهني بود. آذربايجان در اولين شماره به عنوان «مسئول كيست» مي‏نويسد:

 

«ايران، ايران، اي وطن مقدس و اي تربت پاك اقدس، اي بهشت روي زمين و اي وادي دلنشين، اي دخمه‏ي شهنشاهان جهان و اي مامن جهانداران كيان، اي ايران، اي مهد مدنيت و اي گهواره‏ي انسانيت، اي سرچشمه ي علوم و اي منبع بدايع فنون، اي ايران چه دلكش كشوري و چه ستوده مكاني، اي مقبره نياكان، اگر خدا عقوبت نمي‏فرمود و آتش قهرش جانم را نمي‏سوخت جز تو را ستايش نمي‏كردم و غير از تو معبودي را دل نمي بستم، اي كويت كعبه من!! و اي بويت غايت آرزوي من، اي مهر تو انيس شبهاي تارم . . .

 

در صفحه دوم سال اول تحت عنوان «زاري بر بي كسي وطن» مي نويسد:

«اي وطن!!! اي سر من كوي وفاي تو روحم به فدايت، وزچه تو درگهت افسرده و پژمرده و غم خيز و محسن ريز غمان! وز چه؟ غم آور شده اركان بسي اعظم، بس ارفع و بي امتع و بس. اي به فداي تو اي مقصد و مقصود من!! اي خاك درت سرمه ي چشمان غمينم ز چه!! بوم و دمن وز چه!! ز سر افسر شاهان، آن قيصر ايران، شاهان و خدايان و كيان اي عجب! آوخ، آوخ!! فرو ريخته آن قصر كه كمتر كسي از حاجب و دربان، يكي رستم يكي زال!! ديگري سام و نريمان! كه همه شب تا به سحر با حشمت فر يك دله صفت بسته اي ايران، قضا و قدر تو، چشم به دربار قدر صولت تو گوش به فرمان تو بردوخته اي اي كاخ هما رخصت و . . .

در يكي از شماره هاي ديگر شعري به عنوان «اي وطن مهربان» آمده است:

هر كه كويت دوست دارد كي ز مردن سر نتابد

هر كه معبودش تو باشي سر ز معبد بر ندارد

هر كسي را وطن در پنجه ي اغيار ماند

يا وطن را ترك گويديا به كويش جان ببازد

ترك جان گفتن به كويت اي صنم سهل است و آسان

هر كه سوداي تو دارد سر ز فرمان بر ندارد

كاش كان روزي به مهرت رو بكشتن مي برندم

كافر آن عاشق ز مردن كز بلاها سر بخارد

روي اندر پايت آرم گر ببينم مي رود سر

زان كه در راه تو مردن جان به شيرين مي سپارد

اي نسيم كوي ايران اي فضاي عنبر آگين

آن دل از مهرت بشويد تا كه دست از جان بدارد

سير در درياي عمان بي خطر ممكن نگردد

آن كه مقصودش تو باشي پاي از سر چون شناسد

گر مرا هيچي نباشد ني ز دنيا ني ز عقبي

چون تو را دارم، چنانم هيچ در عالم نباشد

اي كه گفتي وقت تنگ است و راه وصل دور

پاي برگشتن ندارم ز آسمان گر سنگ بارد

توده ي خاك تو باشد روشني بر ديدگانم

قيمت خاك درت را هيچكس جز من نداند

هر كس از گبر و مسلمان قبله اي در كيش دارند

من بر آن كيشم بدنيا قبله جز ايران نباشد

اي وطن گر راستگويم تا خدا بود و تو بودي

ذره از ذرات خاكت در جهان قيمت ندارد

خون دل خوردند شاهان تا وطن آباد كردند

از رقيبت سخت ترسم كز جوي كمتر ستاند

باغ مي خواهم چه سازم سرو مي خواهم نه بينم

سر بعلين نيارم، تو گوئي سر نيارد

 

آذربايجان در يكي از شماره‏هايش به زبان آذري از غريبي اسلام و ايران مي‏گويد:

 

اولدوق نيه بولمم بيله آواره وطنده

اوز درديميزه ايلمدوخ چاره وطنده

اسلام آدي اولموشدي بيزه خلعت فاخر

عالمده ادردوخ هامي اديانه تفاخر

بير اسم قالوب ايمدي بو اسلاميدن آخر

جمله ياتاشوب سايه ي كفاره وطنده

بير نوعيله پيكانه قوروب ظلم بناسين

تاراج ايليوب دين ايدينون طرفه اساسين

يوخدور ايشدن دينون انا الحق صداسين

منصور تك آخر چكوب داره وطنده

از بس كه يتوب صدمه لر اسلامه الهي

تبديل اولونوب گوندوزومه شامه الهي

بير رحم ايلين يوخ داخي اسلامه الهي

اسلام گلور ناليه همواره وطنده

هر گونده بويانوخ خم غمده نچه رنگه

تاثير ايدر آه و ديلمز آهن و سنگه

گه يالوارايوخ انگليسه گاهي فرنگه

قويما بوقدر عجز ايداخ غمباره وطنده

عالمه اولوب ظلم ايلمك هر كسه پيشه

ظلمون آغاجي سالمش اودور هر يره ريشه

 

روزنامه اختر 

اختر اولين روزنامه ايراني است كه در خارج از كشور طبع و منتشر مي شد. اين روزنامه در سال ۱۲۹۲ به مديريت آقاي محمد طاهر تبريزي در استانبول چاپ مي شده است. نويسندگان اختر اغلب از مردان آزادي خواه و ميهن پرست بودند. اين روزنامه اهميت بسزايي در كشورهاي ايران، هندوستان و تركيه عراق و قفقاز پيدا كرده بود. از نويسندگان اختر مي توان از ميرزا آقا خان كرماني و شيخ احمد روحي، ميرزا مهدي تبريزي و ميرزا علي محمد كاشاني كه از مبارزين و تبعيديان آن زمان در تركيه بود نام برد.

روزنامه اختر بيشتر از بيست سال منتشر شد و در سال ۱۳۱۳ هجري قمري، توسط دولت تركيه توقيف گشت. بيشتر مطالب اختر هم مثل روزنامه هاي آن زمان، مطلب ملي و ميهني و مسائل عقب ماندگي كشور و انتقاد از حكومت گران قاجاري بود. در اكثر شماره هاي روزنامه اختر، بحث وطن پرستي و علاقه داشتي به ميهن است

دين ات از حب الوطن آمد درسـت

پس وطن بشناس اي خواجه نخست

وطن معروف در زبان عموم ناس، پارچه و جهتي از اقطار خاك است كه جمعيتي از انسان ها مجتمعاً و متفرقاً در اطراف آن سكني گرفتند و آنجا را وطن خود قرار داده اند. احكام اجتماعات و تاثيرات اشكال و هياتها را درست مطالعه بايد كرد. تا بدانستن وطن و اجزاي وطن و حقوق وطن  برسيم و بدانيم كه اين شكل و هيات وطن را چطوري مي تواند روح حيات و زندگاني را درباره خود و در حق كل خود حاصل نمايد. آن روح حيات كه قوت گرفت چگونه راهنماي سعادت حال و نيك بختي خود و نيك بختي وطن عمومي كه اين وطن نيز جزئي از آن است تواند گرديد.

محبت وطن اگر چه امري طبيعي و فطري است ولي با وصف طبيعي بودن، هم تحصيلي و هم اختياري است. به اين معني كه نقطه محبت وطن بالفطره در دل اولاد وطن جاي گير و مركوز است. انسان وطن را طبيعتاً و به نحو بسيطي دوست مي دارد. از مجمل آنچه گفته شد هم معني وطن و هم معني محبت وطن و استحقاق آن محبت و طبيعي هم اختياري بودن آن آشكار است. حال معني حديث شريف نبوي را به نظر بايد آورد كه مي فرمايد: «حب الوطن من الايمان» ايمان يعني باور كردن و تصديق است كه شخص امين و خاطر جمع مي كند مخاطب را از خلاف امر مصدق خود، و يكي هم ايمان شرعي است كه عبارت است از تصديق كردن چيزهايي كه به حكم ديانت ثابت شده است كه بدين واسطه شخص مومن خود را از مسئوليت حقه و اخرويه امين و خاطر جمع خواهد كرد. پس وجوه معاني حديث حب الوطن را بايد در اينجا ملاحظه نماييم و بگوييم كه محبت فطريه وطن از مقتضيات ايمان است.

 

 

كدام ايمان؟ ايماني كه تمامي فطرت ها به آن مجبول و مخلوق است به علت اين كه هر مولودي به فطرت ايمانيه مقطور است و همان است «فطره كه مردم را بر آن آفريده است».

و هم چنين است محبت وطن كه در مقام تفضيل آدمي را حاصل مي شود. كه آن نيز از شئونات ايمان است و انسان در هر دين و مذهبي كه بوده باشد اين محبت باز از اوصاف ايمان است چه صفت نيك در هر جا ديده شود و خاصه ي ايمان مانند ديگر صفت هاي نيك كه اصلا از شعبه هاي ايمان است و در هر فردي از افراد انسانها پيدا مي شود مثل سخا و كرم و حلم و شجاعت و ديگر اوصاف حسنه و اخلاق حميده كه از آثار ايمان است. پس حب وطن در هر حال از ايمان است و كساني كه لاف از ايمان مي زنند و به صفت ايمان موصوفند بايد در مراتب محبت وطن به درجه ي اعلا رسيده باشند.

اين است كه در عنوان سخن نوشتيم «دين ات از حب الوطن آمد درست» هر كه حب الوطن را ندارد دين او را ناقص بايد شمرد و هر كه حب الوطن دارد و اين صفت او را از آثار ايمان بايد دانست.

 

 

روزنامه ادب

روزنامه ادب به طور هفتگي در سال ۱۳۱۶ ه.ق در تبريز منتشر مي شده است. ناشر و صاحب اين روزنامه، ميرزا صادق خان اديب الممالك از اخلاف ميرزا ابوالقاسم فراهاني است. اديب الممالك رئيس مدرسه لقمان تبريز هم بود. تا زماني كه در تبريز بود روزنامه ادب به طور مرتب منتشر مي شدو اديب الممالك در سال ۱۳۲۰ ه.ق به مشهد رفت و روزنامه ادب را در مشهد منتشر كرد و در سال ۱۳۲۲ ه.ق به تهران رفت و دنباله روزنامه ادب را در تهران ادامه داد. اديب الممالك در سال ۱۳۲۳ ه.ق سفري به باكو كرد و در آنجا با روزنامه ارشاد همكاري كرد و ضميمه ي روزنامه ي ارشاد را به زبان فارسي در باكو منتشر كرد.

اديب الممالك مرد آزادي خواه و متجدد و از ستايش گران انقلاب مشروطيت بود و سعي مي كرد افكار وطن پرستي را در ملت رسوخ دهد و با شور احساسات از وضع رقت بار مردم ايران سخن ها مي گفت. اين مسمط را نخستين بار در سال ۱۳۲۰ ه.ق در روزنامه ادب چاپ مشهد در شماره هاي ۲۶ و ۲۹ منتشر كرد.

برخيز شتربانا بربند كجاوه       كر چرخ عيان گشت همي رايت كاوه

از شاخ شجر برخاست آواي چكاوه  وز طول سفر حسرت من گشت علاوه

بگذار به شتاب اندر از رود سماوه      در ديده ي من بنگر درياچه ي ساوه

وز سينه ام آتشكده ي پارس نمودار

ماييم كه از پادشهان باج گرفتيم       زان پس كه از ايشان كمر و تاج گرفتيم

ديهيم و سرير از گهر و عاج گرفتيم     اموال ذخايرشان تاراج گرفتيم

وز پيكرشان ديه و ديباج گرفتيم     ماييم كه از دريا امواج گرفتيم

انديشه نكرديم ز طوفان و ز تيّار

در چين و ختن ولوله از هيبت ما بود       در مصر و عدن غلغله از شوكت ما بود

در اندلس و روم عيان قدرت ما بود       غرناطه و اشبيله در طاعت ما بود

صقليه نهان در كنف رايت ما بود      فرمان همايون قضا آيت ما بود

جاري به زمين و فلك و ثابت و سيار

خاك عرب از مشرق اقصي گذرانديم              وز ناحيه غرب به افريقيه رانديم

درياي شمالي را بر شرق نشانديم          وز بحر جنوبي به فلك گرد فشانديم

هند از كف هندو، ختن از ترك ستانديم          ماييم كه از خاك بر افلاك رسانديم

نام هنر و رسم كرم را به سزاوار . . .

امروز گرفتار غم و محنت و رنجيم    دردا و فره باخته اندر شش و پنجيم

با ناله و افسوس در اين دير سپنجيم         چون زلف عروسان همه در چين و شكنجيم

هم سوخته كاشانه و هم ساخته گنجيم       ماييم كه در سوگ و طرب قافيه سنجيم

جغديم به ويرانه، هزاريم به گلزار

ماهت به محاق اندر و شاهت به غري شد       وز باغ تو ريحان و سپر غم سپري شد

اندر سفر آمد و شادي سفري شد               ديوانه به ديوان تو گستاخ و جري شد

و آن اهرمن شوم به خرگاه پري شد      پيراهن نسرين تن گلبرگ تري شد

آلوده به خون دل و چاك از ستم خار

مرغان بساتين را منقار بريدند      اوراق رياحين را طومار دريدند

گاوان شكمخواره به گلزار چريدند         گرگان ز پي يوسف بسيار دويدند

تا عاقبت او را سوي بازار كشيدند        ياران بفروختندش و اغيار خريدند

آوخ ز فروشنده دريغا ز خريدار

افسوس كه اين مزرعه را آب گرفته           دهقان مصيبت زده را خواب گرفته

خون دل ما رنگ مي ناب گرفته                 وز سوزش تب پيكرمان تاب گرفته

رخسار هنر گونه ي مهتاب گرفته         چشمان خرد پرده ز خوناب گرفته

ثروت شده بي مايه و صحبت شده بيمار

ابري شده بالا و گرفته است فضا را        وز دود و شرر تيره نموده است هوا را

آتش زد سكان زمين را و سما را            سوزانده به چرخ اختر و در خاك گيا را

اي واسطه ي رحمت حق بهر خدا را      زين خاك بگردان ره طوفان بلا را

بشكاف ز هم سينه ي اين ابر شرر بار . . .

يكي از وطنيه هاي اديب الممالك كه به صورت مسمط سرود و در حين شيواترين و ساده ترين اشعار اوست. گويا كلنل وزيري براي اين مسمط آهنگ مارش ساخته است

ز راه كرم اي نسيم سحرگاه

سوي پارسا گرد و بگذار از اين راه

به سيروس از ما بگوي كاي شهنشاه،

چرا گشتي از حال اين ملك غافل؟

تو بودي كه لشكر به قفقاز راندي

ز ارمينيه تا به اهواز راندي

ز شط العرب تا به شيراز راندي

خراسان ري وصل كردي به بابل

دريغا كه اقليم سيروس و دارا

فتاده است در بحر غم آشكارا

تو اي ناخدا، همتي كن خدا را

مگر كشتي ما برد ره به ساحل!

چو ويرانه شد ملك كي، كشور جم

ز علم هنر بايد افراشت پرچم

ز همت كمر ساخت، از عدل خاتم

ز تقوي كلاه و ز دانش حمايل

 

 

 

مجله ایرانشهر 

در ماه ذیقعده ی سال ۱۳۴۰ ه . ق مجله ای به روش علمی، ادبی، ملی و میهنی به زبان فارسی به مدیریت حسین کاظم زاده ایرانشهر در برلین آلمان منتشر شد. این مجله چهار سال دوام آورد کلا ۴۸ شماره انتشار یافت و آخرین شماره اش در اسفد ۱۳۰۵ شمسی چاپ شد. مجله ایرانشهر را می توان یکی از بهترین مجلات در امور زبان فارسی و فرهنگ ملی ایران نام برد. بیشتر مطالب مجله ایرانشهر به وسیله خود حسین کاظم زاده ایرانشهر نوشته مي شد. مطالب ملی، میهنی و فرهنگ ایران که توسط ایرانشهر نوشته شد به سایر مطالب ارجحیت داشت.

علاوه بر خود ایرانشهر، نویسندگان و فضلا و دانشمندان دیگری از قبیل میرزا محمدخان قزوینی و دکتر رضازاده شفق، ابراهیم پور داود و رشید ياسمي و محمود غنی زاده در مجله ایرانشهر قلم می زدند. این مجله بیشتر به تنوير عمومی ملت ایران می پرداخت و برای جوانان از مسائل تاریخ و فرهنگ و زبان دوران ایران باستان سخن می گفت. حسین کاظم زاده ایرانشهر خود یک مهین پرست واقعی و علاقه بیش از حد به فرهنگ و تاریخ و نمادها و سنبل های اساطیری و تاریخی ایران داشت.

کاظم زاده ی ایرانشهر اعتقاد داشت که جوانان ایران را با سننی باستانی مخصوصاً با معنویات عرفان ملی حقیقی ایرانی باید تربیت کرده و باز او معنقد بود که باید در ایران نهضت معنوی عمیق به وجود آید و جوانان ایران باید طوری تربیت شوند که واجد غرور ملی و احساسات میهن پرستی گردند. ایرانشهر فرهنگ ملیت ایرانی و زبان فارسی را برای وحدت ملی ایران لازم واجب می شمرد و معتقد بود که مسئله را باید در بین جوانان ایرانی ترویج و تقویت کرد.

مجله ایرانشهر در زمانی منتشر شد که اجانب از شمال و جنوب کشور ما را مورد تاخت و تاز قرار داده بودند. روسیه و عثمانی آذربایجان را

اشکال کرده بود و انگلیس جنوب کشور را در زیر سم ستوران خود گرفته بودند. هر روزنامه و مجله ای که در مواقع اشغال مملکت منتشر می شد طببیعی ترین واکنش به اشغال بیگانگان حس میهن پرستی و هویت ملی با آرمان های ملی گرائی بود.

 

کاظم زاده ایرانشهر در قسمتی از اولین شماره سال اول مجله در فن تشریح راه و روش مجله می نویسد: امروز که در این میدان حقیقی مبارزه ی زندگی هر کس برای ادامه بقای خود شب و روز بدون آرام جان می کند و برای مدافعه ی خود وربودن گوی کامیابی و ظفر در این پیرامون کوچکترین وسایل می گردد، ما گران بهاترین دقیقه‌های عمر و سرمایه ی قوای دماغی خود را در راه آمال دیرین خود صرف می کنیم.آیا می دانید که چه چیز ما را به فکر این اقدام و تحمل این فداکاری می اندازد.

همانا جلوه ی معشوق ماست که ما را بدین کار باز می دارد. مسلک ما عشق و معشوق ما ایران جدال و آزاد است. همین مسلک و همین عشق است که سالیان دراز در اعماق قلب خود پروده ایم و امروز تکیه گاه یگانه ی ماست. همین عشق است که در این راه تاریک و پر رنج برای ما یک قلب پر از متانت، یک ذوق روز افزون، یک حس فداکاری، یک زنده دل دائمی، یک استقامت کافی و یک امید بلند می بخشد.

مجله ایرانشهر ساعی خواهد بود زمینه را که روح ایران جوان و آزاد در آن پرورش یابد تهیه نمود.

مجله ایرانشهر با تمام وسایل عامل بر کندن ریشه ی فساد اخلاق از زمین نسل جدید ایران جوان و آزاد خواهد کوشید.

مجله ایران جوان وسیله جلوه گری تجلیات روح ایرانی در ساحت علم و ادب خواهد بود و تظاهرات آن را در انظار عالم غرب معرفی خواهد نمود، کاظم زاده ایرانشهر در شماره ی سوم سال ۲ تحت عنوان ملیت و روح ملی ایران می نویسد یکی از حکما گفته است: اگر آزادی فکر و عمل را از نوع بشر سلب کنیم جهان ما شکل یک قبرستان را می گیرد و اگر از این آزادی، او را بهره مند سازیم ولی به پاشیدن تخم علم در کشتزار دماغ وی نکوشیم جهان ما، فرقی با بیشه ی حیوانات وحشی پیدا نمی کند.

ملت ایران را هدف و آمالی لازم است که تا او را قوت جوانی و روح تازه بخشد و از جای خود تکان نخورد هدف و آمالی جز ملیت چیر دیگری نمی تواند بشود.

ملیت عبارت است از: مجموع خصایص روحی یک ملت است که آن خصایص او را از ملت های دیگر جدا می سازد این خصایص شکل های مختلف در تمام شئون سیاسی اقتصادی و در صفحات زندگی فردی و اجتماعی آن ملت نمودار می گردد و به عبارت دیگر اثرات آن خصایص روحی در دین و آداب مذهبی، در زبان و ادبیات و در طرز تفکر و در اخلاق و عادات و در امور و معیشت همواره همواره نمایان می شود. ما می گوییم با این که ملت ایران قرن هاست که در زیر فشار بندگی و زیر دستی حکمداران ظالم و بی حس و معرفت کش و در زیر زنجیر استیلای ملت های وحشی بیگانه زیسته و با این که بسیاری از آداب و اخلاق قدیم و شعائر ملی و حتی دین و آیین باستانی خود را از دست داده باز دارا می باشد.

در شماره دهم سال سوم مجله ایرانشهر شعری از علی شایگان چاپ کرده به نام «وطن چیست» این شعر سؤال و جوابی است بین یک پدر و فرزند کوچک او حیف است که این شعر به طور کامل نقل نشود؟!

شبی ایرج به دامانم نشسته                         دو چشم از ضعف خوابش نیم بسته

مرا گفت آن نکو گفتار فرزند:                                      «پدر جان از تو دارم پرسشی چند!

بگو امشب برایم این وطن چیست                                که اندر خانه غیر از این سخن نیست

گهی مادر بود صحبت ز آنش                                              گهی خواهر بیارد بر زبانش»

اثر کرد آن چنان این حرف در گوش                               که تلخی های دوران شد فراموش

بمانند گل از شادی شگفتم                                            لبش بوسیدم و با مهر گفتم:

تو چون طفلی و ذهنت بی خبر هست                           وطن بهر تو چیزی مختصر هست

وطن من هستم فرزانه مادر                                        وطن مهر برادر هست و خواهر

وطن این شهر و باغ است خانه                                     که گهگه گیری اندر آن بهانه

وطن حق دویدن هست و جستن                                      بشاخ بید بند تاب بستن

نشستن خفتن افسانه شنیدن                                           بدو مهر جهان افروز دیدن

بدامان پدراینان غنودن                                             ز اوضاع وطن پرسش نمودن

ولی فردا که فکرت بازتر شد                                      ز اوضاع زمانه با خبر شد

بمکتب رفتی و استاد دیدی                                            بیانات معلم را شنیدی

ترا  آموزگاران خردمند                                               بیاموزند صدها حکمت و پند

بگویندت مرارت هاي اجداد                                              چگونه کرد این کاشانه آباد

چگونه اجر مزد قرن ها رنج                            بگرد آورده است زین شایگان گنج

******************

نياكان هشیوار خردمند                                            نمی جستند غیر از خیر فرزند

بخون دل بسی دانه فشاندند                                        نهالی بهر ما هر جا نشاندند

چو دهقان هنر ور دانه میکشت                                      حیات نسل خود را پایه می هشت

سعادت را در آینده همی دید                                         پدر می کشت و فرزندش همی چید

اگر بینی کناری جوی باری                                        گل زیبا فراز شاخساری

نشانی از دل خونین آن جاست                                      که چون خون سیاوش پای برجا است

چنین شد خونبهای آن دلیران                                           بیک جا جمع و نامش گشت ایران

**********************

سخن ها چون به اینجا گشت منجر                                    تو گوئی روح ایرج شد مسخر

سر از بازوی من یکباره برداشت                                       ز آب دیدگان رخساره تر داشت

رخش چون غنچه ی نو رسته بشگفت                                 به آهنگی پر از شوق شعف گفت:

مرا هیچ از وطن محبوب تر نیست                                     به عالم چیزی از آن خوبتر نیست

در شماره ۱۲ سال سوم یک قطعه شعر وطنی هم به نام «عشق وطن» توسط آقای حسینقلی سلطان زاده پسیان چاپ شده است:

ترسم آن دم شنود ناله ی ما داور ما                                که شود زینت سر نیزه ی دشمن سر ما

سر ما گر لبه نیزه رود باک مدار                                    که بسی برتر از این است همایون فیر ما

بند از بند جدا گر نشود بهر وطن                                 چیست نفعی که توان برد ازین پیکر ما

یار آمد که زند آبی بر آتش حال                                    لیک بر باد فنا رفت چو خاکستر ما

ما گدای در عشقیم و ازین رو هستند                               شهر یاران جهان جمله گدای درِ ما

بنده ی خسرو عشقیم که خاک در اوست               توتیای بصر ما و بسر افسر ما

تا ابد دریم اندوه و الم گشت غریق                                   هر که بشنود دمی قصه ی حزن آور ما

این بخش را با نقل یک قطعه شعر وطنیه به نام «ایران جاودان» از سروده های خود کاظم زاده ایرانشهر است به پایان می بریم:

اگر خاک را سینه بشکافتید                             سر سروران اندر آن یافتید

در این خاک بسیار تن خفته اند                                 که با خونش آن را بسی شسته اند

زکوه و زسنگ و ز دریا و رود                         بسی داستان ها توانی سرود

شما را یکی سینه پرورده است                                  که ز اهریمنان تیرها خورده است

همانا بباید که باهوش ورای                                  به اورنگ دانش گزینید جای

بیاد آورید آن نیاکان خویش                                   پس آن روزگاران با فرو كيش

به نیروی یزدان جان آفرین                                 برانید اهریمنان زین زمین

به جان و به تن مرهنر پرورید                        جهان را به نیکی همی بسپرید

به پندار نیک و بگفتار و کار                                کنید این سخن بر جهان آشکار

که ایران بماند هماره جوان                    روانش بود زنده و جاودان

 

 

روزنامه حبل المتين 

روزنامه حبل المتين تهران را ميرزا سيد حسن كاشاني برادر كوچك مويد الاسلام دارنده حبل المتين كلكته در ۱۵ ربيع الاول ۱۳۲۵ ه.ق بنياد گذاشت. اين روزنامه به طور روزانه منتشر مي شد و طرفداران زيادي در تهران و شهرستان ها داشت. حبل المتين تا زمان به توپ بستن مجلس منتشر مي شد. در دوره دوم مشروطه بعد از فتح تهران دوباره منتشر شد.

حبل المتين به روش ملي، سياسي، علمي و ادبي كلا در سه دوره در تهران و رشت منتشر شد. حبل المتينمانند روزنامه هاي دوره مشروطه خالي از مقالات و اشعار وطني و ملي و ميهني نبود. مدير اين روزنامه در سرمقاله اي شماره دوم تحت عنوان «آيا ايران مريض است؟» آورده.

زماني كه ما با ملل عالم مراوده نداشتيم در يك گوشه ي دنيا با عادات و رسوم سه هزار ساله زندگي مي كرديم. و از شدت بي خبري از اوضاع روزگار خويشتن را ارشد اولاد آدم مي خوانديم و اهل كره زمين را ريزه خوار خوان كرم خود مي دانستيم. اگر يك نفري از ما مي پرسيد كه آيا ايران ناخوش است؟ فورا در جواب برآشفته جواب مي داديم (خير) (معاذالله) ايران بهشت جهان است ورشك جنان، ايران مركز بزرگان است و چشم چراغ عالم و اهلش زبده ي بني آدم و اين جهل مركب چه خوشحالي كاذبي به ما داده بود. در خواب تمام لذات عالم حاضر و مهيا مي بيند و تاج امپراطوري را بر تارك خود مشاهده مي كند.

 

حالا به نظر حال اين فقير مفلوك وقتي كه از خواب بيدار شده، يك مرتبه ديبا، حرير، تاج تخت سلطنت مثل برق از جلو چشمان ما محو مي شود و تلي از خاكستر و فلاكت و كثافت مشاهده نمي كند. در اين وقت اگر همان سوال كننده دوباره از ما بپرسد كه آيا ايران مريض است؟ اين بار بدون تامل پاسخ خواهيم داد بلي ايران مريض است و مرض در نهايت شدت بر او مستولي است.

خوب دانستيم كه ايران مريض است، چه بايد كرد كه ايران بهبودي پيدا كند، آيا بايد به غفلت گذراند؟ خير عقل اجازه نمي دهد عقلا ملامت مي كنند.

اهل عالم ما را ملامت مي كنند، آيا بايد چنين مادر مهربان را در اين حال ناخوش دست برداريم و از مهرباني هاي چندين هزار ساله نسبت به خود و گذشتگان دست بشوييم و نيز ترحم ننماييم زيرا كه ساقط و پرستار ما اين مادر مهربان است.

 

اگر خداي ناخواسته او تلف شود، يتيمان زير دست اجانب و توسري خور همه كس خواهيم شد، در عوض شير مادر ديگران زهر جان گداز به كاممان خواهد ريخت. مگر فراموش كرديد برادران خود را كه چند صباحي از كنار اين مادر دور شدند گرفتار چنگال ستم چه بي رحمان خونخوار شدند بعضي را در بادكوبه به ضرب رولور و خنجر از پاي درآورند و گروهي را در كربلا شربت فشنگ نوشانيدند.

مگر قوم يهود را به نظر نمي آوريد كه قريب دو هزار سال آوارگي اسير دست مسكنت شده اند و نزد همه عالم پست و حقيرند و دچار صدمه و مصيبت!! پس چه بايد كرد؟ بايد با تمام حواس پرستاري نمود. اطباء حاذق و پزشكان بصير را و حوالي رخت خواب اين مادر ناتوان حاضر كرد و بعد از تشخيص مرض، علاج و درمان درد جانگداز را معين نمايد، مگر به خواست خدا آثار بهبودي و صحت ظاهر شود و باز پرستاري فرزندان خود بپردازد.

مدير روزنامه حبل المتين در صفحه ۳ شماره ۸ روزنامه كساني را خطاب كرده مي نويسد:

اشخاصي كه مي گويند مشروطيت بر ايمان زود بود دليلشان اين است كه هنوز ملت ما عالم نيستند ميبايستي صبر كرد تا عالم شوند. حرف اين اشخاص شبيه به اين است كه مسمومي در خواب داشته باشيم و بخواهيم به او ترياق بدهيم، كسي بگويد حالا در خواب است بگذاريد بيدار شود آن وقت ترياق اش بدهيد، غافل از اين كه تا از خواب بيدار شود زهر مهلك در خونش حل شده كار وي را ساخته است. امروز دشمنان اين مملكت شب و روز در كارند كه اساس استقلال ما را برچينند و ما را اسير بنده ي خود كنند. در اول مقاله گفتيم كه اگر در اول عهد ناصر الدين شاهاين نعمت دست مي داد و بنا مي شد نمايندگان ملت در پاي تخت حاضر باشند.

ميرزا تقي خان امير كبير خيالات عاليه اش را به مشورت و تصويب وكلاي ملت اجرا مي كرد كسي نمي توانست مانع اقدامات او شود و نقشه ي صحيحي را كه براي اصلاح ايران كشيده بود ناتمام نمي گذاشت. آن وقت چه مي شد؟ مملكت افغان ، بلوچستان و خوارزم و صحراي تركمان از دست ايران رايگان نمي رفت و دولت ايران بزرگترين و مهمترين دولت آسيا و تمام دول عالم از او تملق مي گفتند. آنوقت ايراني كه وقتي فرمانفرماي نصف عالم بود توسري خور نمي شد. تا امروز تمام ملت ما عالم، تمام مملكتمان آباد و تمام مقاصدمان برآورده و اخلاقمان هم اين طور فاسد نشده بود.

در روزنامه حبل المتين چندين فقره محاكمه به نام «محاكمه حقيقت» برگزار مي شود. در يكي از اين محاكمه ها،  محاكمه ي ابناي ناخلف وطن است كه در طول سال هاي گذشته خيانت ها و وطن فروشي ها كردند. مام وطن از اين فرزندان ناخلف به عدليه شكايت برده است. خلاصه ي يكي از محاكمه ها را از شماره ي ۲۸/۲۹ روزنامه حبل المتين مي خوانيم.

روز پنجشنبه صاحب المقرر برخاسته به عدليه رفتم. ازدهام غريبي بود، عده اي با لباسهاي فاخر و مجلل و نشانهاي مختلف با سر و بر آراسته و خندان و بعضي ها بر خلاف آنها به حالت بهت زده و مغموم به نظاره ايستاده اند. نگو اين آقاياني كه با مسرت تمام به عدليه آمده اند فرزندان ناخلف و وطن فروشان هستند كه به واسطه شكايت مام وطن به محاكمه كشيده شده اند و از يكي از آنها پرسيدم چه خبر است؟ تبسمي كرد و جواب داد كه مدعي وطن ما هستيم كه در اين صف جا داريم زيرا كه مدت زماني است صفحه اين وطن لگدكوب سم ستور استبداد ما بود. و زمام اختيار اين قطعه در دست قدرت و نفوذ كلي ما جا داشت و ما نظر به مصالح خود بعضي تعرضات در او كرديم بعضي نقاطش را آباد و بعضي را خراب نموده ايم و براي حفظ مقام خود چند نقطه را هم به همسايگان واگذار كرديم.

اين پير فرتوت (اشاره به مام وطن) كه عمرش به آخر رسيده و وقت مردنش نزديك شده تازه به حرص جواني و اميد زندگاني افتاده است و جمعي از مردمان مفسد دورش را گرفته او را با ما بد كرده اند و وادار كرده اند به محكمه متظلم شود و از تعديات ما شكايت كند در حالي كه ما تقصير نداريم درخت سالخورده را جز قطع كردن نشايد.

اين عجوزه پنج هزار ساله  كه از عمرش گذشته، قوايش تحليل رفته است. من گفتم اي بي انصاف ها، اي از خدا بي خبرها گيرم كه اين مادر مهربان مرد و از زخم هاي كاري شما جان بدر نبرد شما فردا در روز جزا در محكمه عدل الهي چه جواب خواهيد داد؟ وقتي كه وطن با كفن خونين سر از قبر بردارد و فرياد از جور شما بنمايد و در صحراي محشر در پاي ميزان عدل نامه سوزناك بردارد چه حيله اي خواهيد نمود. ديگر جوابي به من نداد و با يك حركت كه آثار مضحكه و مسخره از او ظاهر بود شانه ها را بالا انداخت و از من دور شد. ناگهان ديدم خلق به سمت درب عمارت متوجه شدند از قرار معلوم وطن با همان شدت مرض به ديوان خانه مي آيد، تعجب كردم كه اين ضعيف و ناتوان با آن حالت خراب چگونه به اينجا مي آيد.

شوق ديدار من سبب شد كه به هر شكل بود صف مردم را شكافته جلو رفتم و چه ديدم؟ ديدم زني ناتوان وارد شد با چهره اي مثل گل برگ طري، صورتي مثل آفتاب درخشان و رخي بمثابه ماه تابان، وجاهت و حس منظرش طعنه بر حوري و غلمان مي زند صباحت و ملاحتش عالم را مات و مبهوت مي سازد و من در مدت عمرم چنين شكلي نديدم و به خاطرم هم نمي آمد كه در دنيا اينگونه صورت خداوند خلق كرده باشد، با قامتي رعنا و قدي زيبا اما از تاب درد و رنج رنگش شكسته و زرد شده است و چشمش به گودي رفته و بر خود مي پيچد و متصل مي نالد و خون از بدنش قطره قطره به زمين مي ريزد.

ديدم سيدي جليل القدر با هيبت و محاسن سفيد زير بغلش را گرفته و با تمام قوت از او نگهداري مي كند  و نمي گذارد به زمين بيفتد. با مشاهده اين وضعيت جمعي بي اختيار گريه و نوحه سر دادند و ضجه و ناله را بلند نمودند و با گفتن وا وطنا وا وطنا مادر وطن با احترام شايان وارد تالار محكمه كردند و مادر وطن در آن هنگام شروع به نطق نمود وچنين تقرير كرد:

اين اشخاص (اشاره به ابناء وطن فروش و ناخلف) مدتهاست از جاده اعتدال دور افتاده حقوق مادري و تربيت را كنار نهاده انصاف و مروت را پشت پا زده دست تعدي به جانب اين بينوا دراز كردند و با شمشير آخته بر من حمله نمودند و ظلم هاي گوناگون بر من روا مي دارند نمي دانم از كدام ظلم هايشان بگويم. آيا از بريدن رگهايم شكايت كنم از قطع عضلاتم بگويم از ريختن و بردن خونم بگويم؟ قاضي گفت اظهارات را درست بگوييد ببينم. مام وطن ادامه داد: ايها القاضي بدان و آگاه باش كه وطن مثل يك انسان داراي تمام اعضا و جوارح است، رودها و نهرها و شط ها حكم خون بدن را دارند و راه ها و جاده هاي مملكت بمثابه اعصاب و رگهاست قطعات و ايالات بمثابه يك پارچه گوشت و عضله است. سكان و اهالي به منزله ي فرزندان و استقلال مملكت در مرتبه ي صحت و سلامت جسم است. بنادر و جزاير حكم انگشتان و ناخن را دارد.

اين بيرحمان قطعات و ايالات بدنم را جدا كرد به اجانب فروخته و رودهايم را بهتصرف اغيار درآورند. در اين موقع مهلت تمام شد و محكمه به جلسه ي آينده موكول شد. در آخرين بخش قسمت هاي از يك قصيده وطنيه كه در شماره ۷۶ صفحه ۳ روزنامه حبل المتين چاپ شده آورده مي شود.

ز گريه ام نبود يك زمان مجال سخن

ز بس كه باردم از ديده خون به حال وطن

همان وطن كه به نور كمال و فضل وطن

فضاي گيتي بود از فروغ او روشن

همان وطن كه چو بيت الحرام از حشمت

بدو سجده نموده اند خسروان زَمن

 

همان وطن كه فضايش به چشم موسي عقل

ز نور امن و امان بود وادي ايمن

تو اي وطن چه شد آن تاج بخش شاهانت

كه بر سپهر فكندند سايه از دامن

تو اي وطن چه شد آن نامور اسيرانت

كه خسروان را بستند رشته بر گردن

كجا شدند قوي پنجگان آهن دل

كجا شدند هژ بر افكنان روئين تن

كجا شدند بلند افسران كشور گير

كجا شدند تناور يلان شير اوژن

تن شريف تو صد پاره گشت و اعضايت

فتاده هر يك هر سو به دست صد دشمن

بملك ايران از غيرت آتش افكندند

به خانمان ستم همچو برق بر خرمن

 

 

روزنامه صور اسرافیل 

یاد آر ز شمع مرده یاد آر. روزنامه صور اسرافیل به صورت هفتگی توسط میرزا قاسم خان تبریزی و میرزا جهانگیرخان شیرازی و با همکاری میرزا علی اکبرخان دهخدا اولین شماره خود را در تاریخ پنجشنبه هفدهم ماه ربیع الاول سال ۱۳۲۵ هجری قمری درست بعد از ۹ ماه پس از صدور فرمان مشروطیت در تهران منتشر شد. روزنامه صور اسرافیل کلاً ۳۲ شماره در تهران و ۳ شماره بعد از آن که میرزا جهانگیرخان شیرازی در باغ شاه شهید شد و علی اکبرخان دهخدا را به تبعید فرستادند در سویس منتشر شد.

میزرا جهانگیرخان شیرازی و علی اکبرخان دهخدا علاوه بر انتشار روزنامه صور اسرافیل به فعالیت سیاسی هم مشغول بودند و عضو انجمن کمیته ی انقلاب که یکی از تندروترین انجمن ها در آن زمان بود. شعبه اصلی این انجمن در باکو به اسم اجتماعیون و عامیون در مشهد و انزلی و رشت هم شعبه داشت که توسط حیدرخان عمواوغلی تشکیل شده بود.

مؤسسین و نویسندگان صور اسرافیل از همان پیدایش مشروطه در ایران زحمات و رنج های فراوانی را متحمل شدند و سعی می کردند که خیانت های رجال حکومت و بند بست های آن ها را با عمال بیگانه و فاسد آنان را رسوا سازد. صور اسرافیل هم مثل اکثر روزنامه های دوران مشروطیت از مقالات و شعرهای وطنی و ملی و میهنی خالی نبود. با آن که صور اسرافیل کمتر به شعر می پرداخت و بیشتر قطعات آن به نثر به ویژه مقالات کوتاه بود. در شماره ۱۸ صور اسرافیل قطعه ای ملی و میهنی به شرح زیر چاپ کرده است.

ای ایران؛ ای بیشه ی شیران و کمینگاه دلیران!! بوی خون مردان عرصه جنگ تهيیج می کند و رنگ آن مرگ را در مذاق هیجان به شيريني انگبين جلوه می دهد.

آیا بوی سیلاب های خون جنگ های هخامنشی ها هنوز در هوای تو منتشر نیست؟ آیا خاک تو هنوز از رنگ دمأ جوان های غیور دوره اشکانیان و ساسانیان گلگون نمی باشد؟ سر من دور می زند چشم های من جز رنگ سرخی نمی بیند، خون پدران غیور من در عروقم به تندی برق حرکت می کند و مشامم از بوی خون پر است. چرا؟ زیرا که فرزندان تو را دزدان خانگی و دشمنان خارجی تهدید می کنند و اولاد تو دامن مادر و مبقره ی اجداد و خون بهای پدران خود را در خطر نزدیک مشاهده می نمایند.

تو با اندوه و یاس سر به زانوی بی کس گذاشته و با چشم نا امیدی در پسران شجاع خود می بینی، زیرا که به غیرت و شجاعت و عصمت پرستی آن ها مطمئن نمی باشی، نه! سربردار تو هنوز غریب نیستی، تو بی معین نمانده و تو هنوز بيست كرور از فرزندان دارای اول و پيران زال و اولاد کاوه در آغوش مادری داری، تو هنوز به پاکی نژاد و صفای خون آن ها معتقدی.

 

بلی اطمینان به پاکی مولد خود برای تحریک عِرق مردانگی و غلیان عروق ما و جان بازی در راه تو کافی است. زندگی ما به حکم تقدیر ازلی محدود و اجل ما تغییر ناپذیر است دقیقه ای از آن کسر و ثانیه ای بر آن مزید نخواهد شد.

اجداد ما در تمام ادوار عمر ملیت خود در همین میدان خون آلود برای تحصیل همین غنیمت بزرگ جان های خود را فدا کرده و خون پاک و غیرت خود را با لوارثه در میان اولاد خود گذاشته گذشتند. آیا امروز اخلاف آن اسلاف سرهای خود را گوی میدان و ابدان خویش را فرش جولانگاه افتخار نخواهد کرد؟

فرزندان ایران پنج هزار سال در مقابل یونانی ها و در برابر رومی ها در قبال ترک ها و مغول ها با نهایت سربلندی و کمال استحقاق به نداي رسا فریاد زدند که: دین ما، وطن ما، ملت ما امروز که بواسطه ی خیانت دزدان اهلی و جاسوسان خانگی دین، وطن و ملیت خود را نزدیک است بدست غربی بسپارد. ای ایران، ای مادر پیری که سالیان دراز از خون عروق و شرايین شیر دادی و از گوشت های بدن خود ما را تغذیه کردی. آیا ما باز زنده خواهیم ماند و فرزندان ناخلف تو دامن عصمت را بدست اجانب خواهند داد؟ آیا چشم ما خواهد دید که حجاب عفت تو را خارجی ها میدرند به حاشا و كلا  این نخواهد شد!! قسم به خداوند جبار و منتقم قادر و قهار هنوز خون های معاصرین ضحاک در شرائین ما جاریست و هنوز احساسات مردان عهد قباد و خسرو و نادر در اعصاب ما متمکن می باشد.

امروز اولاد دلیران از حد بلوچ تا آذربایجان و از اطراف شط العرب تا خراسان در تاریکی هر جنگل، در صفای هر جلگه، در قله ی هر کوه و در عمق هر دره زندگی نیست جز میدان جنگ غنیمت نیست جز کسب شرافت. آن که وطن ندارد شرف ندارد و آن که شرف ندارد مرگ برای او هزار بار از زندگی شیرین تر است .

 

در شماره ۳ صور اسرافیل چاپ سوئیس قسمتی از اعلامیه علمای نجف الاشرف به مجاهدین آذربایجان اشاره می شود.

از جان فشانی هایی که غیور و فداکارانی که از باده ی محبت دین و وطن سرمست و پا از سر نشناسند و موجب افتخار و مباهات ایرانیان و باعث اعتبار عالمیان گردیده است. لذا در کمال جسارت عرضه می داریم ای اهالی غیور آذربایجان، ای جان نثاران مملکت اسلامی و ای کسانی که ناموس وطن محترم خود را از بی عصمتی اغیار محفوظ داشتید ای کسانی که نام رفته ی شش هزار ساله ی ایران را زنده نمودید و ای کسانی که در حفظ ملت و شرف و قومیت از خود گذشتید، ای یگانهسردار ملت ای فرزانه ی سالار امت بشارت می دهیم شما را که هر چه در جان فشانی و فداکاری مجدتر باشید بیشتر اساس مشروطیت را مشبه  فرموده اید .

و حالا به قسمتی از تنها شعر وطنیه که در صور اسرافیل در صفحه شماره ۴ چاپ شده به شرح زیر آورده می شود:

کنم چرا نکنم ناله از برای وطن

که من چو نال  شد ستم ز نال های وطن

مگر چه بنیه ی غفلت فشرده اند بگوش

که خود نمی شنود و هیچکس صدای وطن

وطن سلام فرستد همی به فزرندان

کجاست گوش که او بشنود صدای وطن

وطن غریب و وطن بیکس وطن تنها

کجاست آن که شود یکدم آشنای وطن

وطن به ناله همی گوید ای جوان مردان

مگر نه بینند امروز ابتلای وطن

که دست ظلم کشید است تیغ استبداد

مخالفین همه آماده در فنای وطن

وطن که بود بهشت برین به روز نخست

شد از نفاق خزان نزهت و صفای وطن

وطن که کرد همه نیکی از برای شما

شما بدی ز چه کردید خود بجای وطن

چگونه چاره نمايید ای سیه بختان

زگردش افتد اگر روزی آسیای وطن

همی نبینند این فقر و این پریشانی

که آه ناله شده سر بسر نوای وطن

همی نه بینند از کبر این دو همسایه

که هر دو از دو طرف گشته اژدهای وطن

نظر به چشم یگانه نمی کنند به خلق

که جمله يك تن و جانند در ردای وطن

همه گل اند ز یک شاخ و شاخ از یک اصل

همه شکوفه ی باغ طرب فزای وطن

یکی بود گل سرخ و یکی بود گل زرد

یکی برنگ دیگر جلوه و بهای وطن

 

یکی درخت تناور یکی گیاه ضعیف

ز هر دو خرمی بوستان سراي وطن

چو باغبان وطن دسته بندد از گل ها

همی بجوید هر سو به باغ های وطن

قوافي از همه شد هایهای عیبی نیست

که هایهای بگریم ز هایهای وطن

 

روزنامه كاوه 

روزنامه كاوه از نظر ادبي و تاريخي و ملي و ميهني يكي از برجسته ترين و ماندگارترين روزنامه دوران مشروطيت است. روزنامه كاوه توسط سيد حسن تقي زاده كه يكي از چهره هاي معروف انقلاب مشروطيت بود منتشر مي شد. او با يك عده از مبارزين كه در برلين به صورت تبعيد زندگي مي كردند و به كميته ي ميليون معروف شده بودند. از كميته ي ميليون و نويسندگان كاوه مي توان از سيد محمدعلي جمال زاده، محمدخان قزويني، رضا تربيت و ابوالحسن حكيمي و كاظم زاده ايران شهر نام برد. كميته ي ميليون با كمك دولت آلمان براي مبارزه با سلطه گري هاي روس و انگليس در برلين تشكيل شده و روزنامه كاوه را هم به همين منظور در برلين منتشر مي كردند.

تقي زاده در سرمقاله اولين شماره كاوه كه در تاريخ ۱۸ ربيع الاول سال ۱۳۳۴ هجري قمري منتشر شد مي نويسد:

كس كو هواي فريدون كند          سر از بند ضحاك بيرون كند

در يك زمان فوق العاده تاريخي دنيا هستيم كه عظمت و اهميت آن از شدت ظهور خفا بهم رسانيده و ما چون در جريان وقايع عظيميه آن هستيم درست ملتفت و دهشت هولناك آن نيستم. چند تن از بوميان يك كشور بدبخت و زبون دشمن يعني ايران نيز در اين روز رستخيز ملل و خزع اكبر در شهر برلين مركز حركات محير العقول جنگ جهانگير گرد آمده و درباره مملكت ستمديده خود فكر مي كنند. خيال چند نفر مهجور براي ايران چه مي تواند بكند، در حالي كه خود را دليلي محكم است و بزرگان و اشراف آن در غفلت از فرصت مهم امروز، به بطالت گذرانيده و لشكر دشمن در قلب مملكت حركت مي كند . . .

 

و اينك كه آن كشور مينو نشان غرق خون و گرفتار نتايج جنگ گرديده و پاي نحس روسيان در دارالممالك اكباتان و هفت حصار دژ رسيده، يك گله خرس نيز روي به پايتخت صفويه كه نصف جهانش مي خوانند و چشمان ساحل نوا كه از عهد نظامي (قريب هشتصد سال پيش) طبيعت خود را تغيير نداده و باز همان «خامان خلقند و دونان دهر، همه ره زنانند چون گرگ و شير و بخوان نادليرند پر خون دلير، ز روس نجويد مردمي، كه جز صدوقي نيست شان ز آدمي» و در عرض طول مملكت كورش و داريوش و گلستان شعر و ادب سعدي و نظامي پراكنده و بر تمام مقدمات ملت ايران، كل اصول ملي و آداب مذهبي، آئين عصمت و شرف و غيرت و عزت ملي تجاوز كرده و پايمال مي سازد.

وطن نازنين ما از تعدي دشمنان مجروح و پاره پاره شده، جوانان برومند، پروت ملي، عزت و شرف، ناموس و عصمت، دين و مذهب، همه به دست دشمنان بدفطرت صدمه ديده است. اجساد دارزده ثقه الاسلام و ضياء العلما و ساير شهداي مصلوب پنجاه گانه تبريز، دارزدگان رشت و گيلان، دارزدگان اروميه، بمباران گنبد مطهر امام رضا همه آثار جلي و ناطق وحشيگري روس است.

 

سواحل خليج فارس در اسارت انگليس و ميدان تعديات آن متجاوز مكار. ايرانيان دور افتاده را فقط آرزو و حسرت آن است كه ببينند بار ديگر ايران ثابت كند كه روح ملي او هنوز نمرده و به يك جنبش پرشور و غيورانه يك مرتبه ديگر درفش كاوياني بر ضد اژدهاي روس بلند شود و ريشه ستم ملت كش برانداخته گردد.

به اين اميد كه بتوانيم صدايي به صداي اولاد بيدار ايران بيفزاييم به انتشار اين ورقه مبادرت كرديم و اسم آن تيمناً كاوه گذاشتيم. بدبختانه فريدوني در ايران پيدا نشد، قيام ايران بر ضد دشمنان كار خود ملت است و بس. با توسل به اين اسم مبارك ايران پاك و مقدس، اسم رمز و راه خود را كاوه آهنگر قرار داديم و با تمام قوت و روح و قلب خود فرياد مي زنيم:

اي سرزمين نجيب و به شجاع بر خيز كه ديوان شمالي در اقليم ايران به فرشتگان دستبرد مي زنند، برخيز درفش كاوياني خود را بردار و اي شير خفته برخيز كه روباه سفله ترا زبون مي شمرد و يك بار ديگر اميد ايماني را به حقيقت برسان كه:

گردون نگردد مگر پربهي           بما باز گرد كلاه بهي

تقي زاده در سرمقاله شماره سوم روزنامه، زماني كه روس انگليس تا كرمانشاه آمده و ايران را زير نفوذ خود آورده مي نويسد: تمام وطن پرستان حقيقي، جان نثاران دولت، علماي بزرگ و مجتهدين شيفته و تنها قوه ي نظامي ايران يعني قراسوران جديد كه از برگزيدگان و جوانان پرشور و پاك نهاد ايران مركب است، و تمام قواي جنگي و سلحشور ايران در كرمانشاه و كنگاور به مدد اولياي دين كه ارواح شريفه ي ايشان در عقب آنها در مشاهد شرقه ي نجف كربلا و كاظمين و سامرا به دعاي نصرت آن مشغول هستند، با دشمني دين وطن و شرف و نژاد زندگي خود مي جنگند. هيچ چيز براي اين كشور بدبخت و بي كس سخت تر از اين گونه امور نيست حتي از دست دادن استقلال خود و استيلا شدن آن از طرف وحشيان روسي، روح ايران از اين جسارت ها نالان است. بايد اردوي جهاد ملي را كه روح و دل تمام مسلمين حقيقي ايرانيان حلال زاده كه توجه پيغمبر اكرم با آنهاست نبايد فتوري از اين ترّهات روي دهد.

شعر زير به نام ندبه وطنيه در شماره ۷ سال پنجم كاوه چاپ شد كه منقول از جريده عبرت چاپ كربلاست.

 

آه عزيزان وطن از دست رفت

مايه ايمان، وطن از دست رفت

آه كه ايران ز جفا شد خراب          آب اميد همگي شد سراب

ز آتش هجران وطن سوختيم       از غم حسرت دلمان شد كباب

گشته لگدكوب، سم اسب خصم       قبر نياكان تو عاليجناب

روس ز يك جانب و هم انگليس       جانب ديگر بشتاب شهاب

تاخته بر خاك جم و اردشير          گرگ صفت ليك بسان كلاب

آه عزيزان وطن از دست رفت

مايه ايمان، وطن از دست رفت

نزد خداوند و امام غريب          روز قيامت رخمان سند روس

گر تو مسلماني و غمخوار دين         گر تو مسلماني صاحب نفوس

آه چه شد غيرت ايرانيان                از چه سبب خم شده نزد فلوس

مام وطن نالد و گويد همي             اي همگي راهنماي لصوص

رحم كجا مي كندت انگليس            روس نخواهد ز تو جز مال و خون

آه عزيزان وطن از دست رفت

مايه ايمان، وطن از دست رفت

 

روزنامه نوبهار 

روزنامه نوبهار ناشر افكار و سياست حزب دمكرات ايران با تعاليم حيدرخان عمواوغلي توسط ملك الشعراي بهار در مشهد تاسيس شد. اين روزنامه حملات تند و آتشين خود را بر ضد روس ها و دخالت آنها كه در سياست داخلي ايران داشت. و در آخر هم اين روزنامه با فشار روس ها توقيف و خود بهار كه نويسنده شاخص روزنامه نوبهار بود به تهران تبعيد گرديد. بيشتر اشعاري كه در بهار در روزنامه نوبهار منتشر مي كرد ضد استعماري و از درد و رنج و نفرت و بيچارگي بي پايان ملت ايران سخن مي گفت. قصيده اي مستزادي كه در تاريخ جمادي الاول سال ۱۳۲۷ ه.ق چند هفت پيش از فتح تهران كه با كوشش آذربايجاني ها و گيلاني ها انجام شده بود گفته است.

كار ايران با خداست

با شه ايران ز آزادي سخن گفتن خطاست                كار ايران با خداست

مذهب شاهنشه ايران ز مذهب ها جداست                كار ايران با خداست

شاه مست و مير مست و شحنه مست و شيخ مست          مملكت رفته ز دست

هر دم از دستان مستان فتنه و غوغا به پاست             كار ايران با خداست

هر دم از درياي استبداد آيد بر فراز                 موجهاي جانگداز

زين تلاطم كشتي ملت به گرداب بلاست                   كار ايران با خداست

اي مسلمانان در اسلام اين ستمها كي رواست؟              كار ايران با خداست

شاه ايران گر عدالت را نخواهد باك نيست                    زانكه طينت پاك نيست

ديده ي خفاش از خورشيد در رنج و عذاب            كار ايران با خداست

كي شود زين ريشخند زشت كار ملك راست                كار ايران با خداست

باش يا آگه كند شه را از اين نابخردي              انتقام ايزدي

انتقام ايزدي برق است و نابخرد گياست                  كار ايران با خداست

خاك ايران بوم و برزن از تمدن خورد آب                    جز خراسان خراب

«هر چه هست از ماست ناساز بي اندام ماست»              كار ايران با خداست

در ذيحجه سال ۱۳۲۹ كه دولت تزاري روس به ايران اولتيماتوم داد. بهار اين مسمط را در شهر مشهد ساخت و در روزنامه نوبهار انتشار داد.

ايران مال شماست

هان اي ايرانيان ايران اندر بلاست        مملكت داريوش دستخوش نيكلاست

مركز ملك كيان در دهن اژدهاست                غيرت اسلام كو جنبش ملي كجاست؟

برادران رشيد اين همه سستي چرا؟   ايران مال شماست ايران مال شماست

به كين، اسلام بازخاسته بر پا صليب         خصم شمال و جنوب داده نداي مهيب

روح تهران به لب آيهي اَمَّن يجيب            دين محمد يتيم كشور ايران غريب

بر اين يتيم وغريب نيكي آئين ماست        ايران مال شماست ايران مال شماست

دولت روس از شمال رايت كيي برفراشت         به محور دين مبين به خيره همت گماشت

به خاك ايران نخست تخم عداوت بكاشت        به غصب ايران سپس پيش كند يادداشت

كنون به مردانگي پاسخ دادن سزاست      ايران مال شماست ايران مال شماست

چند بما دشمنان حيله طرازي كنند             چند به ايران زمين دسيسه بازي كنند

چند چو پيلان مست با ما بازي كنند         چند به ناموس ما دست درازي كنند

دست ببريدشان گرتان غيرت به جاست           ايران مال شماست ايران مال شماست

در سال ۱۳۲۹ هجري كه شجاع الدوله به ياري روس تزاري بر آذربايجان مسلط شده بود بهار به همدردي آزاديخواهان آذربايجان اين قطعه سروده و در روزنامه نوبهار انتشار داد.

 

به ياد آذربايجان

صبا شبگير كن از خاورستان            به آذربايجان شو بامدادان

گذر كن از بر كوه سهندش         عبير آميز كن پست و بلندش

بچم بر ساحل سرخاب رودش         بده از چشم مشتاقان درودش

غبار واديش را تاج سر كن               سرابش را ز آب ديده تر كن

به هر سنگي كه نقش عشق ديدي          ز هر خاكي كه بوي خون شنيدي

به زاري گريه كن بر آن سيه سنگ         به جاي ما ببوس آن خاك گلرنگ

سوي آذرگشب آنگه گذر كن          در آن آتشكده خاكي به سر كن

چه ديدي در آن ديوان مطموس              روان كي قباد جان كاووس

بگو اي شهرياران جوان بخت          سزاي افسر و شايسته ي تخت

نه اين اقليم آذربايجان بود             كه فرخ نام آن «شاه آستان» بود

شهنشاهان اكباتان استخر          همي جستند از اين در عزت و فخر

به سالي يك گرت بيرون شدندي       نيايش را به اين خاك آمدندي

به عهد كوروش اينجا جيشگه بود              قراولگاه و اردوگاه شه بود

كنون از بازي شاه و وزيرش               به چنگ ياغيان بينم اسيرش

شده دانش و رانش زينت دار             پلنگانش زبون گرگ و كفتار

به يك ره كنده شد چنگال تيزش    سترون گشت خاك مردخيزش

به جز خون جوانان رشيدش        نرويد لاله از خاك اميدش

به جز خونابه ي قلب حزينش     نبيني نقش غيرت بر زمينش

بدرّد كوه اگر جاي پلنگي          به سنگي بر جهد روباه لنگي

بسوزد باغ، اگر جاي تذوري       نشيند بربطي بر شاخ سروي

صبا ز آنجا به سوي ري گذر كن   وزيران را ز كار خود خبر كن

بگو شادان دل غمناكتان باد         دو صد رحمت به جان پاكتان باد

بيا كنديد چشم و مرد زن، را     فرو بستيد بار خويشتن را

ز كف داديد ملكي را ز خورشيد       به ايران ديده بود از عهد جمشيد

اگر ايران شود باغ جناني         نبيند همچو آذربايجاني

شما دين ملك را معيوب كرديد       خداتان اجر بخشد خوب كرديد

وقتي صحبت از وطنيه هاي بهار است آدم حيف اش مي آيد كه ساقي نامه اش را نخواند:

بيا مطرب آن چنگ را ساز كن                      به بانگ دري نغمه آغاز كن

در افكن به سر، شور بيداد كن                  بسوز و گداز از اين غزل ياد كن:

خوشا مرز آباد ايران زمين                    خوش آن شهرياران با آفرين

خوش آن شهر استخر مينو نشان               خوش آن شيرمردان و گردن كشان

خوشا خاك تبريز مشكين نفس              خوشا ساحل سبز رود ارس

خوشا اكباتان و خوشا شهر شوش         خوش آن بلخ فرخنده جاي سروش

خوش آن روزگار همايون ما        خوش آن بخت پيروز ميمون ما

كنون رفته آن تير از شست ما     نمانده است جز باد در دست ما

كجا رفت هوشنگ و كو زردهشت؟      كجا رفت جمشيد فرخ سرشت؟

كجا رفت آن كاوياني درفش؟              كجا رفت آن تيغهاي بنفش؟

كجا رفت آن كاوه نامدار             كجا شد فريدون والا تبار؟

دليران ايران كجا رفته اند؟       كه آرايش ملك بنهفته اند؟

بزرگان كه در زير خاك اندرند       بيانيه بر خاك ما بگذرند

بپرسند از ايدر كه ايران كجاست      همان مرز و بوم دليران كجاست؟

ببينند كاينجاي مانده تهي            ز اورنگ و ديهيم شاهنشهي

نه گوي نه چوگان نه ميدان نه اسب     نه استخر پيدا نه آذر گشسب

 

 

روزنامه نسيم شمال 

سيد اشرف الدين گيلاني در سال ۱۲۸۷ ه.ق در قزوين متولد شد. در بچگي پدرش را از دست داد و دچار فقر و تنگدستي شد. در جواني به عتبات عاليات رفت و مدت پنج سال در نجف و كربلا زندگي كرد، بعد شور ميهن پرستي به سرش زد و دوباره به ايران بازگشت. در ۲۲ سالگي به تبريز رفت و با پير روشن ضميري آشنا شد.

در ره تبريز در نور و تعب      خدمت پيري رسيدم نيم شب

آن قلندر چون مرا ديوانه ديد      مست از جام و مي جانانه ديد

كرد تعليمم همه اسرار حق        گشت روشن روحم از انوار حق

در تبريز تحصيلاتش را تكميل كرد و به گيلان رفت در سال ۱۳۲۴ روزنامه نسيم شمال را در شهر رشت انتشار داد. محتويات روزنامه نسيم شمال اشعار فكاهي و انتقادي بود. سيد اشرف محبوب ترين و معروف ترين شاعر ملي عهد مشروطيت است.

 

و به تمام معني حامي و طرفدار طبقات زحمت كش بود و به قول جمال‌زاده «اين مرد از ميان مردم برخاست و با مردم زيست و در ميان مردم فرو رفت، نه پولي بهم زد و نه خانه اي ساخت و نه ملكي خريد و نه مال كسي را خورد و نه خون كسي را به گردن گرفت». نقش او در انقلاب مشروطيت كمتر از نقش سرداران بزرگي هم چون ستارخان و باقرخان نبود. اشرف الدين گيلاني همان طوري كه استادش در تبريز پيش بيني مي كرد مجنون شد، ديوانه وطن و مردمش، شايع كرده بودند كه وي به بيماري جنون مبتلا شده است و بالاخره در حال بيماري و فقر و تنگدستي در ذيحجه ۱۳۵۲ ه.ق درگذشت.

 

در شماره ۴۵ نسيم شمال سيد اشرف از زبان محمدعلي شاه قطعه مسمطي به نام حراج را منتشر مي كند

حاجي، بازار حراج است حراج        كو خريدار؟ حراج است حراج

مي فروشم همه ي ايران را         عرض و ناموس مسلمانان را

رشت و قزوين و قم و كاشان را      بخريد اين وطن ارزان را!

يزد  خوانسار حراج است حراج

كو خريدار؟ حراج است حراج

شهر نو اردوي ملي زده رج                     متفرق شده قزاق كرج

گر كه ديوانه شوم نيست حرج                    جز حراجم نبود راه فرج

رفت زرتار حراج است حراج

كو خريدار؟ حراج است حراج

طبل و شيپور علم را كي مي خواد؟        شير خورشيد رقم را كه مي خواد؟

تخت جمشيد عجم را كي ميخواد؟            تاج كي مسند جم را كي مي خواد؟

اسب و افسار حراج است حراج

كو خريدار؟ حراج است حراج

مي دهم تخت كيان را به گرو           مي زنم مسند جم را به الو

مي كشم قاب خورش را به جلو      مي خورم قيمه پلو قورمه پلو

رشته خشكار حراج است حراج

كو خريدار؟ حراج است حراج

آن شنيدم كه حجج در عتاب    زده چادر به لب شط فرات

شده عازم به عجم با صلوات

 

منابع:

روزنامه طرح نو

درباره نویسنده

تعداد نوشته ها : 45

ارسال یک دیدگاه