نقدی بر کتاب مردگان باغ سبز Reviewed by Momizat on . «کاظم آذری» از صحبت دوستی برنجم                   کاخلاق بدم حَسَن نماید، عیبـم هنـر و کمـال بـیند،                   خارم گل و یاسمن نماید. کو دشمن شوخ چشم بیب «کاظم آذری» از صحبت دوستی برنجم                   کاخلاق بدم حَسَن نماید، عیبـم هنـر و کمـال بـیند،                   خارم گل و یاسمن نماید. کو دشمن شوخ چشم بیب Rating: 0

نقدی بر کتاب مردگان باغ سبز

«کاظم آذری»

از صحبت دوستی برنجم                   کاخلاق بدم حَسَن نماید،

عیبـم هنـر و کمـال بـیند،                   خارم گل و یاسمن نماید.

کو دشمن شوخ چشم بیباک              تا عـیب مـرا به من نماید.

«سعدی»

مردگان باغ سبز

نوشته محمدرضا بایرامی

نشر سوره مهر

آشنایی من با کتاب مردگان باغ سبز با خواندن نقد رونمائی کتاب که توسط آقای بیات در مجله جهان کتاب نوشته شده بود، آغاز شد. حالا بماند که در پیدا کردن کتاب فوق در تبریز چه دردسرهایی کشیدیم چون کتاب در تبریز پخش نشده بود و آخرالامر تلفنی کتاب را از حوزه هنری تهران خریداری کردیم. به خاطر علاقهای که بنده به تاریخ و فرهنگ صد سال اخیر ایران به ویژه آذربایجان دارم. کتاب مردگان باغ سبز را مطالعه کردم و در موقع خواندن یادداشتهایی در حاشیهی صفحات ثبت میکردم. بعد از چندی با خواندن و مصاحبهی آقای بایرامی با مجله الف و مطلب (حرکت از میانه) در کتاب داستان همشهری در چند و چون نوشتن داستان و در نهایت با خواندن جواب آقای بایرامی در جهان کتاب شماره ۷ـ۲۵۵ به این نتیجه رسیدم مطالب حواشی کتاب را که قبلاً یادداشت کرده بودم و با توجه به گفته ها و نوشتههای بعدی آقای بایرامی نوشتهی حاضر جان گرفت. که نقد مانندی است بر کتاب مردگان باغ سبز.

قبل از اینکه وارد بحث اصلی شوم میخواهم به دو موضوع اشاره کنم.

اول اینکه: آقای بایرامی به جای اینکه از آقای بیات جهت نقد کتابش تشکر کنند، با کلماتی هم چون: (درک ناقص و پرت و پلا گفتیهاـ توهمات بیمارگونه و حرفهای بیپایه و مضحک…) توأم با شاخ وشانه کشیدنها و تهدیدها به استقبال آقای بیات رفته بود. که این دور از انصاف در دنیای ادب و نقد است. راستش را بخواهید نقد آقای بیات باعث شد من و امثال من کتاب را تهیه کرده و بخوانیم. آقای بایرامی این را بدانید که اگر نقد آقای بیات تعریف و تمجید از کتاب شما بود، هیچ وقت کتاب شما را نمیخریدم و نمیخواندم، کما اینکه تا حال من، نه شما را میشناختم و نه میدانستم که شما نویسنده هستید؟

دوم اینکه: من نه آقای بیات را میشناسم و نه شما را. امیدوارم که مرا جزء حلقههای توهم توطئه نپندارید و نوشته های من درباره کتاب شما مرا به نان و نوائی نخواهد رسانید مطمئن باشید.

مردگان باغ سبز کتابی است در چهارصد صفحه و داستان فروپاشی فرقهی به اصطلاح دمکرات است.

کتاب از فصلبندی درستی برخوردار نیست. نویسنده میتوانست نفسزدنهای آخری فرقه را در  صد  صفحه تمام کند و سیصد صفحهی بقیه شاخ و برگ دادن اضافی به داستان است. داستان هم از انسجام خوبی برخوردار نیست. اگر از مسئله فرقه بگذریم معماوار مثل داستانهای کارآگاهی پیش میرود و خواننده به سختی میتواند ارتباط فصلها را به همدیگر ربط دهد.

این نقد و بررسی بیشتر جنبه های تاریخی و فرهنگی داستان را شامل میشود و با جنبههای فرم داستانی کاری ندارد. به گفتهی نویسندهی کتاب «زمان وقوع داستان کمی بیشتر از یک هفته است. جهان کتاب ص ۷۵». مدت داستان تاریخی، هفت تا ده روز فروپاشی فرقهایهاست. ایراد بزرگ کتاب هم همین است. خوانندهای که هیچ پیشزمینه از تشکیل فرقه نداشته باشد برایش سوال پیش میآید، که: فرقهایها چگونه نضج گرفتند؟ قارچ نبودند که در عرض یکماه و دو ماه از زمین روئیده باشند. نویسنده هم از این مسئله نهایت استفاده را کرده و فرقه را با نهایت مظلومنمائی تنهائی به دادگاه برده است. نویسنده میتوانست صفحاتی از کتاب را به خیانتها و جنایتها و کشت و کشتارها و دزدیهای فرقهایها از بدو تاسیس بنماید که لااقل خواننده سابقهای از فرقهایها داشته باشد و هضم داستان هم برایش آسان باشد. این عمل نویسنده باعث شده همدردی خواننده را نسبت به فرقهایها برانگیزاند. آیا این قضاوت تاریخ است که توسط نویسنده به خواننده القا میشود یا برداشت خود نویسنده؟

زمان فرار فرقهایها اگر جنایتی هم شده طبیعی است. چون مردم نه به مدت یکسال، بلکه مدت پنج سال در دست فرقهایها و سالدات های روسی در خانهی خود اسیر بودند و کشور تکه پاره شده و اشغال شده در دست استالین و باقراوف بوده است. آقای بایرامی شما از روایتهای خانواده تان برای نوشتن استفاده کردید، اجازه بدهید یک روایتی هم من از خانوادهی خودم برای شما بگویم. مادرم تعریف می کرد در دهات ما نزدیک تبریز قحطی بقدری در آن سالها کشتار میکرد که هنوز داغ کشتههای قحطی را فراموش نکردهایم و برای قاپیدن یک تکه استخوان در جلو مغازهی قصابی آدم ها با سگ ها مسابقه گذاشته بودند. مادرم تعریف میکرد در آن سالها کشتار و قحطی، سالدات های روسی و فدائیان تولیدات غلهی آذربایجان را به زور از خانهها جمع میکردند  به روسیه می بردند. آقای بایرامی شما فقط به ۲۰۰ هزار تومان پولی که غلام یحیی از بانک میانه دزدیده بود اشاره داشتهاید، اما نزدیک به هزاران هزار رأس دامی و هزاران تن گندم و فرآوردههای کشاورزی که توسط فدائیان و امثال غلام یحیی به شوروی برده میشد، اشارهای نکردید. اگر میخواهید از وضع زندگی مردم در سالهای اشغال و سالهای ۲۵/۲۴ بدانید نگاهی به کتاب آذربایجان و بحران سالها ی ۲۵/۲۴ آیتاله میرزا عبداله مجتهدی که خود حاضر و ناظر جریان بود مراجعه کنید و یا اگر میخواهید از دزدیهای فدائیان و مهاجرین بخصوص سران فدائیان اطلاع داشته باشید نیم نگاهی به کتاب ما و بیگانگان آقای دکتر جهانشاهلو بیندازید تا نتیجهی کشتارهای مردم از گرسنگی را بدانید و متوجه شوید که فرقهچیها چه بلائی بر سر پدران ومادران ما آوردند. نقص بزرگ کتاب همین است که بدون اشاره به دزدیها و خیانتها و میلیونها تومان پول از صندوق بانکها و شرکتها دزدی کردند و به حساب ارتش سرخ ریختند.  و حال آنکه هموطنان ما از گرسنگی هلاک می شدند. میشود گفت نقش ارتش شوروی از سال ۱۳۲۰ و بعدها در سالهای ۲۵ـ۲۴ غارت تمام عیار آذربایجان بود. اگر بخواهیم یک نقد منصفانهای بنویسیم باید اندازهای دو برابر صفحات کتاب، کاغذ مصرف کنیم تا حق مطلب ادا شود. که این در بضاعت اینجانب نیست. لذا از اول فصل اول (با اینکه کتاب فاقد فصلبندی میباشد) کتاب شروع میکنم. اولین موضوعی که نظر اینجانب را جلب کرد. کلمهی آذر بای جان بود که در اول کتاب آمده است. اول فکر کردم که این اشتباه حروفچینی است بعد دیدم که نه خیر این کلمه تا آخر کتاب هم با املای غلط آنجوری که هویتخواهان می نویسند نوشته شده است. نویسنده دربارهی کلمهی آذر بای جان توضیحاتی داده (حرکت در میانه ص۱۴۱) راستش را بخواهید من متوجه منظور نویسنده نشدم. اما توضیح اینجانب بر کلمهی آذر بای جان:

سابقهی این کار یعنی تحریف و جعل تاریخ و ادبیات آذربایجان به زمانهای دور و درازی میرسد. میخواستند با تفسیر و تعبیرهای خاصی ارتباط آذربایجان را با ایران قطع کنند. به همین منظور از کلمهی آذربایجان شروع کردند. برای اینکار از مورخین جاعل باقراوف و استالین ساخته، همچون سیداف استفاده کردهاند، سیداف که یک مورخ بدنام و بیسواد و نوکر حلقه به گوش استالین بود، معنی آذربایجان را دگرگون معنی کرد. به شرح زیر:

آذ ₌AZ  نامی است ترکی،یکی از قبایل ساکن آذربایجان

ار ₌AR   به معنی مرد است

بای ₌ BAY  به معنی بیگ ـ خان ـ آقا

جان ₌ AJAN واژه ترکی به معنی پدر است

آقای سیداف با معنی کردن آذربایجان به طریقه ترکی خود را مضحکه عام و خاص کرده است. میدانیم که آذربایجان از زمانهای قدیم نشانی از آتورپات و از زرتشت و آتشکدههای بیشماری که در آذربایجان بود دارد و قدیمیترین ساترابنشین ایران بود. این نوع معنیکردنهای هویتطلبان استقلالچی در سر هر کوی و هر برزن، آذربایجان را آذر بای جان نوشتن خبر از چه می دهد.  اقوام بیشماری در سالیان گذشته درآذربایجان زندگی میکردند قومی به نام آذ در آذربایجان شناخته شده نیست و بارتولد ترک شناس معروف میگوید «از جمله اقوامی که ریشهی غیر ترکی دارند و شاید در کتیبهها هم نام آنها برده شده قوم AZ است. که در کنار قرقیزها ذکر شده است. تاریخ ترکهای آسیای میانه ص ۴۶ ترجمه رضا سید حسینی انتشارات توس ۱۳۷۶».

«وقتی از زندان آزاد شدم خواستم بروم مجلس، مجلسیها اعتبارم را رد کردند و نگذاشتند وکیل تبریز شوم و من هم شروع کردم به نوشتن و بردن آبرویشان … مردگان باغ سبز ص ۱۰». خوانندهای که سن وسالی ازش نگذشته، از کجا بفهمد که پیشهوری چگونه به وکالت تبریز انتخاب شده بود و چرا اعتبارنامه ایشان را رد کردند؟! از آزاد شدن پیشهوری از زندان تا انتخابات دور چهاردهم چهار سال فاصله است. در زمان انتخابات، آذربایجان در اشغال قشون سرخ بود. تعداد ۸ نفر از نمایندگان تبریز توسط عمال ارتش شوروی و باقراوف انتخاب شد. این هشت نفر هم یا توده ای بودند یا طرفدار شوروی. آقای پیشهورری در این چهار پنج سال از آزاد شدن از زندان تا انتخابات در تهران مشغول نوشتن روزنامه آژیر بود. حتی ساکن تبریز هم نبود. خندهدار این است که فراکسیون حزب توده هم به اعتبارنامه پیشهوری رأی منفی داد. اینطور معرفی کردن پیشهوری در داستان، صحّه گذاشتن بر مظلومیت پیشهوری نیست ؟!

« . . . و البته او کارش فقط داستان گفتن یا شعر گفتن نبود، ولی مردم بیشتر از همه، این بخش ها را دوست داشتند. مخصوصاً داستانهایی که درباره ستارخان و باقرخان و شیخ محمد خیابانی میگفت. یا درباره اصلی کرم یا قاچاق نبی یا کوراوغلی یا . . . گاهی هم برایشان از دَدَهقورقود می خواند که کتابی قدیمی است و به سه هزار سال پیش برمیگردد و در آن از دلاوریها  و شرف و دفاع از وطن سخن گفته میشود و از قوم اوغوز بر جا ماند. که اجداد آذر بای جانیها به حساب می آمدند. وقتی میگفت که شاعر بزرگ یونان، هومر برای نوشتن شاهکارش اودیسه از دلی دمرول دَدَهقورقود استفاده کرده، همه آذریها غرق لذت میشدند و به فرهنگشان افتخار میکردند. و این همان کاری بود که دوزگون از او خواسته بود و همان حسی بود که حزب دوست داشت ایجاد کند.

این که آذر بای جان همه چیز دارد و حالا که اینطور است . چه نیاز است به دولت مرکزی و آنهم دولتی که محاصره کرده بود و نمی گذاشت گندم به استان برسد . . . مردگان باغ سبز ص ۱۱ /۱۲ ».

این پاراگراف طولانی که از کتاب نقل شد، نه از سخنان بالاش است نه از گفته های دوزگون، این پاراگراف مستقیما سخنان نویسنده است درباره بالاش.

ستارخان و باقرخان و شیخ محمد خیابانی نه از سنخ پیشهوری بودند و نه ایدئولوژی تجزیه طلبی و همسوئی فرقه را  داشتند، اصلا این سهتن مبارزان راه آزادی ایران در ضدیت کامل با پیشه وری و فرقه و پان ترکیستها بوده است، تا آنجا که مرحوم خیابانی به خاطر ضدیت با پانترکیست ها و اشغال آذربایجان توسط قشون عثمانی و اعتراض به نامگذاری آذربایجان به جای آران توسط مساواتچیها سالها در زندان عثمانیها بود. نویسنده چگونه ستارخان، باقرخان و خیابانی را در راستای هویتطلبان و تجزیهطلبان قرار میدهد ؟! و اما درباره داستانهای اصلی و کرم و یا قاچاق نبی یا کوراوغلی. اصلی و کرم یک داستان عشقی است. کرم آذربایجانی است و اصلی یک دختر ارمنی و قاچاق نبی یک فراری است که در محدوده کشورهای قفقاز به راهزنی و عمدتاً دشمن حکومتهای ضد مردمی بود. کوراوغلی فقط مختص به آذربایجان نیست. تمام ملل ترک ادعای مالکیت کوراوغلی را دارند اقوامی مثل قرقیزها، ازبکها، چچن ها، تاتارها، قزاق ها، ترکمن ها، عثمانی ها، داغستانیها، و حتی ارمنیها هم کوراوغلی دارند. این داستانها هیچ کدامشان نماد و سمبل و توجیهگر خیانتهای پیشهوری و فرقهایها نمیتواند باشد. مردم آذربایجان به قهرمانان و چهره های تاریخی و فرهنگی خود علاقهای بیش از حد دارند. هویتطلبان، این چهرههای محبوب آذربایجان را برای سوء استفاده همراه با تصویر پیشهوری و محمدامین رسولزاده و باقراوف وشهریار را با پرچم سرخ آرم تلویزیون خود قرار دادند. هویتطلبان بیشتر از حد از تصویر و شعرهایش سوءاستفاده میکنند و چنین وانمود میکنند که شهریار از آنهاست حال آنکه شهریار شعرهای زیادی در سال های ۱۳۲۵ ـ۱۳۲۰ علیه آنها گفته است شهریار در سال ۱۳۲۳ زمانی که آذربایجان تحت اشغال چکمه پوشان سرخ بود و فرقهایها در آذربایجان ترکتازی میکردند، این شعرها را گفته است.

نوجوانان وطن بستر به خاک و خون گرفتند

تا که در بر شاهد آزادی و قانون گرفتند

خرم آن مردان که روزی خائنین در خون کشیدند

زان پس، آن روز را هر ساله انقلابیون گرفتند

و باز بهموقع خروج قشون سرخ که به دنبال آن فرقهچیها به اصطلاح دمکرات که از آذربایجان فرار و به دامان اربابانشان پناه بردند در سال ۱۳۲۵ گفته است.

خوان یغما برده آن ناخوانده مهمان می رود

آن نمک نشناس بشکسته نمکدان می رود

قحط نا امنی و بیماری فقر آورد رفت

گو بماند زخم، باز از سینه پیکان می رود

بلی این شهریار را هویت طلبان نماد و سمبل تجزیهطلبی جا میزدند. میرسیم به دَدَهقورقود. آقای بایرامی شما طبق کدام مدرک باستانشناسی، نژادشناسی و دیرینشناسی و تاریخشناسی میگوئید اوغوز اجداد آذربایجانیها به حساب می آید و نسل آذربایجانیها را به بوزقورت (گرگ خاکستری) نسبت میدهید. مگر آدم در دنیای قدیم قحط بود که نسل منِ آذربایجانی را به گرگ نسبت میدهید. وقتی ترکهای اوغوز در قرنهای چهارم و پنجم به آذربایجان آمدند! آذربایجان زمین سوخته بود؟ هیچ آدمی و انسانی در آذربایجان پیدا نمیشد؟ امیدوارم هویتطلبان نگویند ترکها از اول در آذربایجان بودند. آن موقع من باید پرانتزی به اندازه چهل پنجاه صفحهای باز کنم و برای آنها از تاریخ آذربایجان بگویم، و توصیه هم نمیکنم که فلان کتاب و بهمان کتاب را بخوانید، ممکن است هویت طلبان بگویند آن تاریخها دروغ است آن تاریخ ها را فارسهای شونیست نوشتند. فقط میتوانم به شما توصیه کنم وقایع سرازیر شدن ترکهای اوغوز را از دیوان قطران تبریزی بخوانید موضوع کاملا دستگیرتان خواهد شد، اولین شاعر دریگوی آذربایجان، قطران تبریزی خود شاهد و ناظر آمدن ترکان اوغوز به آذربایجان بوده است.

« . . . یعنی جغرافیای خاصی مورد توجه نویسنده قرار میگیرد. در این محدوده آداب و رسوم و باورها و خوراک و پوشاک و تاریخ بخصوص آن منطقه می پردازد . . . کدام حضرات، حضرت؟ جهان کتاب شماره ۲۵۷/۲۵۵ ص ۷۷».

کدام آداب و رسوم تاریخ و فرهنگ آذربایجان را در دَدَهقورقود میشود دید که ما آذربایجانی ها به آن افتخار کنیم؟ این درست کلماتی است که هویتطلبان از بام تا شام در روزنامه و مجلات و تلویزیونشان لقلقه دهانشان است.

دَدَهقورقود افسانه های ترک و مغول است که در سیبری و مغولستان درآمورد یا در آسیای مرکزی در زمان گوک ترک شکل گرفته است. به گفته محرم ارگین و فاروق سومر و روزی سه تن از ترکشناسان بنام ترکیه به حتم یقین دارند که دَدَهقورقود به صورت مکتوب در قرن پانزدهم میلادی نوشته شده است.  قدیمیترین آثار ترکی که در سیبری و مغولستان پیدا شد، مربوط به قرن هشتم میلادی است. (دَدَهقورقود ترجمه: فریبا عزب دفتری و محمد حریری اکبری، سال ۱۳۵۵ انتشارات ابن سینا، تبریز).

اکنون با کدام چهار عمل اصلی بتوانیم سابقه کتاب دَدَهقورقود را به سه هزار سال قبل برسانیم و به آن افتخار کنیم. و از آن بالاتر افتخار به خاطر تقلب هومر برای نوشتن اودیسه از روی دست دَدَهقورقود. خدا پدر آقای بایرامی را بیامرزد دگر گفتههای هویتچیها را نیاورده است. اجازه دهید بقیه گفتههای هویتچی را من از روی دست آنها بخوانم «مکتب میترائیسم از دَدَهقورقود است، زرتشت پیغمبر ایرانی، گاتها و یشتها را از دَدَهقورقود اقتباس کرده است و نظامی تمام داستان هایش درست کپی دَدَهقورقود است . . . ارمغان آذربایجان شماره ۱۲۲/۱۲۰ ص ۱۶».

بلی آذربایجان همه چیز دارد. دوزگون دارد بالاش دارد پیشهوری دارد بی ریا دارد . . . فقط گندم ندارد. ببخشید گندم هم دارد چون که آذربایجان انبار گندم ایران بود. فقط ایرادش این بود که تمام گندمهای تولیدی آذربایجان را رفقا، کامیون کامیون به شوروی میبردند و اهالی آذربایجان منتظر بودند که گندم از تهران برسد. اما چون آذربایجان را تهران محاصره کرده بود گندم هم به استان نمی رسید؟ ببینید خیانت قوام و شاه پدرسوخته را !؟

اگر آقای بایرامی توانستند نشانهای یا علامتی از آداب و رسوم آذربایجانی را و نشانههای تاریخی و جغرافیایی از آذربایجان را در دَدَهقورقود پیدا کنند، بنده تمام گفتههایم را پس میگیرم و گفتههای آقای بایرامی را دربست قبول خواهم کرد. بلی آذربایجانی به فرهنگش افتخار میکند، نه به دَدَهقورقود که با یک من سریشم هم به آذربایجان نمیچسبد.

از سالیان دراز آذربایجانیها محافل ادبی و فرهنگی از قبیل شاهنامه خوانی ـ حافظ خوانی ـ نظامی خوانی و مثنوی خوانی و . . . داشته اند، اما محفلی بنام دَدَهقورقود خوانی در آذربایجان نداشته ایم، حتی در قهوهخانهها و عروسیها هم عاشیقی را سراغ نداریم که دَدَهقورقود بخواند. سی چهل سال پیش دَدَهقورقود در آذربایجان شناخته نبود. هویتچیها دَدَهقورقود را با اصطلاحات زبان آذربایجانی ترجمه و در بین عوام پراکندند. دَدَهقورقود قصه مردم ترک آسیای میانه است که الحق داستانهایش جالب و سرگرم کننده است که تمام اقوام ترک برای مالکیتاش تو سر همدیگر میزنند. «در دَدَهقورقود از دلاوریها و شرف و دفاع  از وطن سخن گفته می شود. مردگان باغ سبز ص ۱۱». برعکس گفتههای آقای بایرامی، در دَدَهقورقود از وطنپرستی و شرف خبری نیست. «داستانهای دَدَهقورقود جهتگیریهای یا آریستوکراتیک دارد و در تشریح و توصیف وقایع خانها و خاتونهایشان میباشد و دست آخر به سوی توجیه مقامات طبقاتی بیگها و خانها کشیده میشود . . . باباقورقود ص ۳۰۷ فریبا عزب دفتری و محمد حریری اکبری سال ۱۳۵۵، ابن سینا، تبریز». در نهایت کتاب دَدَهقورقود وسیلهای شده بود در دست امثال باقراوف، پیشهوری و دوزگون برای تجزیه و حق تعیین سرنوشت به اصطلاح خلق های که تحت ستم شونیستهای فارس.

در کتاب صحبت از ۲۰ هزار فدائی آمده است ص ۱۷ کتاب مردگان باغ سبز.

برای پی بردن به هویت به اصطلاح فدائیها از نوشتههای آیت اله مجتهدی و دکتر ضیاءالدین مدرسی که هر دو نفرشان حاضر و ناظر اعمال فرقهایها در سال های ۲۵/۲۴ بودند، کمک می گیریم.

«فدائیها غالبا از مهاجرین هستند که هفت سال قبل از روسیه اخراج شدند در شهریور بیست وظیفه ستون پنجم را ادا نمودند. در اوائل غائله بعضی از اقدامات شدید از قبیل قتل، غارت و آتش زدن از آنها سر زد. غلام یحیی از مهاجرین روسیه است. ده سال قبل از روسیه بیرون کردند به ایران آمد. بعد ازشهریور بیست با مهاجرین قتل و غارتهایی توسط آن انجام شد مهمتر از همه حادثه اردلان بود که با عدهای فدائی و مهاجر ریختند دهاقین و دو نفر مالک و مادر آنها را به قتل رسانیده و خانههای آنها را غارت کردند. اکثر مهاجرین و فدائیها از قفقاز آمده اند، مثل پیشهوری. یک عدهای هم هستند که معلوم نیست از کجا پیدا شدند مثل دکتر سلام اله جاوید و سایرین. نقل از کتاب بحران آذربایجان به تلخیص از صص ۱۵۷/۲۴۸/۲۸۸/۳۰۱ »

«دستهای از مهاجرین و فدائیها که در سالهای قبل از جنگ از شوروی اخراج شده بودند در این سرزمین به کارهای متوسط مشغول بودند. ناگهان تغییر قیافه دادند و هر کدام به سرعت بازوبند سرخی به بازوی خود بستند و تفنگی بر دوش، به استقبال ارتش بیگانه رفتند. ناگهان تبریز و آذربایجان با چهرههای آشنائی که در لباس دوستی نقشهی دشمن به سر داشته اند مواجه شدند.

مهاجرین و فدائیهای قفقازی عناصر شورشی حرفهای که از سالها پیش به نام مهاجر سرازیر آذربایجان شده بودند اینک هر کدام هفت تیری بر کمر داشتند. ناگهان خمیرگیر نانوائی دم از ژنرالی  زد و گاریچی متخصص جنگهای پارتیزانی از آب درآمد، و آن که تا دیروز لباس کهنه میفروخت یک تئوریسین آگاه سیاسی شد و بالاخره کارگر کارخانه، روزنامه نویس و بلیط فروش چرخ فلک شهرداری، شاعر نامدار خلق و بعدها به اصطلاح وزیر معارف.  چهره آذرآبادگان در آیینه تاریخ ایران مقاله آذربایجان از۱۳۲۴تا۱۳۲۵ دکتر ضیاءالدین مدرس ۱۳۵۳ چاپ دانشگاه تبریز صفحات ۱۱۵ و ۱۱۹».

«دهان بالاش از تعجب باز مانده. واقعاً دو هزار نفر را کشته اند؟! بعضیها حتی میگویند سه هزار نفر. در کدام شهرها؟ پدر با تعجب نگاهش کرد و بعد پوزخندی زد.

کدام شهر؟! دلت خوش است ها؟ دارم فقط از تبریز حرف میزنم. چشمهای بالاش میخواست از حدقه بزند بیرون. این همه کشته فقط در تبریز؟! پس در این صورت آمار کل آذربایجان چقدر است ؟ چه قدر؟! بین هشت تا بیست یا بیست و پنج هزار نفر؟! پدر سر تکان داد. بالاش باور نکرد. تو را به خدا؟! همین است که گفتم. پس بگو میخواهند نسل مردم آذربایجان را از روی زمین بردارند. همینطور به نظر میآید نسل کشی. مردگان باغ سبز صفحه های ۲۶۴و ۲۶۵».

مگر میشود در عرض دو سه روز نسل آذربایجان را از بیخ و بن کند آنهم با دست چه کسانی!! حتماً قرهیقهها؟ (لباس شخصیها؛)؟! لباس شخصی ها چه کسانی بودند؟! معلوم نیست؟  لباس شخصیها را چه کسی سازماندهی کرده است؟! مدت یکسال در آذربایجان دولتی نبود. مالکین و سرمایه داران وجاسوسان ایران که همهشان به تهران فرار کردند، پس چه کسانی میتوانستند این قرهیقهها سازماندهی کنند؟!

« تمام آژانهای نظمیه را عوض کردند. به جای آژانهای قدیم که غالباً اهل شهر بودند، به دهاتیها و مهاجرین، لباس آژانی پوشاند و حفظ شهر را به ایشان واگذار نمودهاند . بحران آذربایجان آیت اله مجتهدی صفحه ۳۵۲».

آیا قرهیقهها همان مهاجرین و فدائیهای سابق نبودند که رنگ عوض کردند، لباس شخصی شدند و فجایع دو روزه را بوجود آوردند؟!

آقای حسنلی که از بازماندگان نسلی است که به نحوی کارهای فرقهچیها و اشغال آذربایجان ایران را  به جهت تجزیه  مورد قبول او است. و نظرات وی با نظرات جمهوری آذربایجان فعلی همخوانی دارد. این همه کشتگان را به گفته بعضیها ۳۰۲۲ نفر و ۳۲۰۰ نفر زندانی و تعداد ۸۰۰۰ نفر تبعید به جنوب ایران ذکر می کنند. از ۲۵ هزار نفر کشته و نسل کشی آقای بایرامی در داستان خبری ندارد.( آذربایجان ایران و جنگ سرد، ص    ).

نماد و سمبلهای مثل آذربایجان شمالی و جنوبی و زبان مادری و… که به وسیله تجزیهطلبان در آن زمان کاربرد ویژهای داشته حالا هم به وسیلهی هویتچی  کاربرد وسیعی در مطبوعات و تلویزیونشان دارند و این کلمات هم در کتاب به نحوی تکرار شده است.

مساواتچىها در سالهاى ۲۰/۱۹۱۸ كلمهى آذربايجان شمالى و آذربايجان جنوبى را بعد از اعلام جمهوريت به عوض آران و خاننشين بکار بردند. در آن زمان هم مورد اعتراض شديد ايرانى ها و به ويژه شيخ محمد خيابانى گرديد (تاريخ ۱۸ ساله آذربايجان احمد كسروى) فرقهچىها منكر قراردادهاى تركمنچاى و گلستان شدند مى گفتند كه در سالهای ۱۸۲۸و ۱۸۱۳ ايران با تبانى روسيه كشور آذربايجان را دو تكه كردند. با اين ترفند براى خودشان هويتى جدا از ايران وروسيه تراشيدند و بعد از فروپاشى شوروى سعىشان بر اين بود كه آذربايجان شمالى و جنوبى الگویى از آلمان شرقى و غربى باشد. حال آنكه قبل از فروپاشي شوروى، كشورى بهنام آذربايجان وجود نداشته است كه شمال و جنوب داشته باشد. شاهد بر اين مدعا «باقراوف با اشاره به دهكدهى تركمنچاى مىگفت در همين دهكده ملت بزرگ آذربايجان را به دو نيم كردند و تأكيد مىكرد سرزمين آذربايجان وطن واقعى ماست و با اشاره به نقشهاى… مىگفت حالا خود را گول نزنيم تا خود تهران سرزمين آذربايجان است. آذربايجان ايران و جنگ سرد صفحات ۱۳و۱۴». و حالا هم گفته هاى باقراوف را با ترسيم نقشهاى از باكو تا تهران در كتابهاى تاريخ و جغرافى دبيرستانهاى جمهورى آذربايجان تدريس مى کنند و هويتچىهاى داخلى هم به نحوى در مجلات و روزنامه هايشان چاپ و پخش مى كنند.

کلمات شمالی و جنوبی شاعر شهر ما استاد شیدا را هم عصبانی کرده است. و ایشان درباره کلمات نامأنوس شمالی و جنوبی می گوید:

نه شمالی؟ نه جنوبی؟ آت بو چیرکین سوزلری

ملک ایراندیر تماما دنیایا اعلام ائله

آقاى بايرامى در كتاب اشاره كردند: « هر نظامى هم كه حاكم باشد با هر اعتقادى همينجوري مخالفانش را قتل عام خواهد كرد. بروبرگرد ندارد، مردگان… صفحه ۲۶۱»

آيا مخالف با مخالفان تجزيه طلبان يكى است؟! هر نظامى نبايد مخالفانشان را قتل عام كند. اين بر خلاف اصول دمكراسي است.

اما تمام نظام ها چه مردمى باشند چه ضد مردمي، مخالفان تجزيهطلب را اعدام و قتل عام مي كند و اين كمترين كاري است كه بايد در برابر آنهائيكه با اجنبىها يكي شده و كشور را تكه پاره مي كنند كرده آيا حالا بايد بعد از شصت و پنج سال به تجزيهطلبان و خائنين مدال مظلوميت و مظلوم نمائي داد آنهم درداستانها. پس فرق ما با آنهائيكه شب و روز بر طبل تجزيهطلبي مىكوبند و شعار يكي شدن با بيگانگان را ميدهند چيست؟!

جا داشت آقاي بايرامي ده بيست صفحه از كتاب چهارصد صفحهاياش را به قتل عام، خيانتها و كشتار فرقهچىها اختصاص میداد. مدت يكسال و اندي رعب و وحشت و كشتار سراسر آذربايجان را فراگرفته بود. فدائيها و مهاجرين به خانههاي مردم ميريختند و دنبال جاسوس ايران مي گشتند و در آن سال، هزاران ارتشي و ميهن پرست و مردمان عادى را قتل عام كردند. حيف كه در اين مقاله نمي توانيم اسامي آنهائيكه در تبريز و آذربايجان كشته شدند را بياوريم اسامي اين كشته شدگان در تاريخها و خاطرات مردم آذربايجان مانده است. در  آن زمان مركز مقاومت در برابر اجنبيها و فرقهچيها، دبيرستان فردوسي بود. معلمين و محصلين اين مركز آموزشي دوش به دوش هم از اين مركز مقاومت پاسداري ميكردند. شاگردان و مدرسين دبيرستان فردوسي در برابر تمايلات و خواستههاي بيگانگان مبارزهي جانانهاي ميكردند، اين كار باعث شد تعدادي از شاگردان و معلمين دبيرستان فردوسى توسط فدائىها كشته شوند. تاريخ هيچ وقت ياد و خاطرهي مرداني هم چون مير فخرائي، عسجدي، علي اكبر كاوه و حسينقلي نيساري و قاضي طباطبائي و دهها معلم بي نام و نشان ديگر را كه در سخت ترين روز از مرگ نهراسيدند، فراموش نمیكند.

«شخصيت اصلي داستان هنرمندي است كه قرباني ميباشد و بي آنكه اعتقادي يا اعتمادي داشته باشد. كتاب داستان همشهري حركت  از ميانه ص۱۳۶».

خیلی از هنرمندان در آن سالها قربانی شدند که بالاتر از یک هنرمند دستفروش دوزگون ساخته بود. از آن جمله استاد آواز ایران اقبال آذر. در این میان مبارزهی استاد از همه برجسته بود و خاری شد در چشم دشمنان آذربايجان و ایران!.

یکی از روزها فرقهچیها در دبیرستان فردوسی جشن گرفته بودند، استاد اقبال آذر را هم آورده بودند که ترکی بخواند و توجیهگر کارهای فرقهایها شود. ناگهان استاد اقبال آذر با خواندن شعری فارسی از عارف قزوینی تعجب همگان را برانگیخت. بعد از تمام شدن آواز استاد، فرقهچیها به استاد حمله آوردند که کتکاش بزنند، اما شاگردان دبیرستان فردوسی استاد اقبال آذر را از در پشتی فراری دادند.

آقای بایرامی به خیلی از کسان در کتاب شما اشاره ای نشده است بویژه به مردم آذربايجان. به آنهایی که از گرسنگی تلف شده و به آنهایی که آواره و تبعید شدهاند و آنهایی که مظلومانه و گمنام با بیگانگان درافتادند و شهید شدند. بهتر است آخرین روز فرار فرقهچیها را از زبان آیت اله میرزا عبداله مجتهدی بشنویم.

« پنج شنبه ۲۱ آذر ۱۳۲۵

با صدای لاینقطع تیر از خواب بیدار شدیم. اهل شهر علیه حکومت پیشهوری قیام نمودند و شهر را متصرف شدند. فدائیها و مهاجرین خلع سلاح شده و دسته دسته مردم شهری، که مسلح شدند مشغول دستگیری و قتل سران و سرکردگان آنها میباشد. پیشهوری فرار کرده نظمیه به تصرف اهل شهر درآمده است و مهاجرین که در خانههای مصادره شده اسکان داده شده بودند، بیرون ریختهاند، از هر طرف صدای تیر تفنگ شنیده میشود. بحران آذربايجان ۲۵/۱۳۲۴ آیت اله میرزا عبداله مجتهدی ص ۳۵۴».

آیا قرهیقهها (لباس شخصیها) همان اهل شهر و مردم شهری نبودند؟!

آقای بایرامی؛ امیدوارم که ذهن اینجانب را پر از توهم توطئه نپندارید، من تا حال شما را نمی شناختم. کاربرد سمبل ها و نمادهای هویتچیهای امروز و فرقهچیهای دیروز را توسط شما در داستان یک تصادف میدانم و بس. اما از آنجایی که فرمودید شما هویتچیها را نمیشناسید، با این که شناخت آن در کشور سخت نیست چندتایی نشانی هویتچی را برای شما می نویسم.

۱ ـ حتماً اسامی همچون مرکز تحقیقات مجمع دانشگاهیان آذربايجان و یا دانشجویان آذربايجانی هویتخواه ترک دانشگاه علم و صنعت و یا دانشجویان هویتخواه ترک دانشگاه تهران اولوس و . . . این جمعیتها و مجمعها به تعداد دانشگاههای ایران با این عنوانها نشریه منتشر می کنند. فکر میکنید واقعا اینها دانشجو هستند؟!

۲ـ اگر وقت کردید یک روز تشریف ببرید مسابقه فوتبال بین تیم تراکتورسازی با یکی از تیم های مثل استقلال و یا پرسپولیس. متوجه خواهید شد که عده ای از تماشاگران شعارهایی همچون آندولا ستارخانا پ . . . قویاریق تهرانا و یا تبریز باکی آنکارا باج ویرمنیخ ایرانا سر میدهند و در آخر با چند فحش چارواداری به فارسها (این هم بر اثر تبلیغات گوناز تی وی) و آوردن پرچم قرمز با نماد گرگ خاکستری استادیوم را ترک می کنند. این تماشاگرنماها را چه کسی به استادیوم می فرستد؟!

۳ـ تلویزیون هویت خواه GUN – AZ- TV تلویزیون آذربایجان جنوبی!؟ که شبانه روز بر طبل تجزیه میکوبد.

۴ـ دهها و صدها سایت هویتخواه که شب و روز بر علیه فارسهای شونیست سمپاشی می کنند.

در آخر خانم برندا شیفر مدیر امور دولتی دانشگاه هاروارد و استاد دانشگاه عبری اورشلیم و مدیر مؤسسه آسیایی سیاست قومی در ایران و نویسنده کتاب مرزها و برادران، ایران و چالش هویت آذربایجانی که توسط نشریه دانشجوئی اولوس دانشگاه تهران بدون مجوز در ایران چاپ شده است. اکنون چرا این خانم به هویت قومی آذربایجانیهای ایران علاقه دارند؟!

والسلام.

منابع :

مجله جهان کتاب – شماره ۲۵۸

درباره نویسنده

تعداد نوشته ها : 45

ارسال یک دیدگاه