پيشگامان زبان پارسي دري در آذربايجان Reviewed by Momizat on . ريشه‌ي زبان آذربايجان در سال هاي قبل از اسلام، ريشه هاي همان زباني بود كه از زمان مادها مانده بود. بيشتر زبان‌شناسان، زبان مردم آذربايجان را زبان مادي ميدانند. ريشه‌ي زبان آذربايجان در سال هاي قبل از اسلام، ريشه هاي همان زباني بود كه از زمان مادها مانده بود. بيشتر زبان‌شناسان، زبان مردم آذربايجان را زبان مادي ميدانند. Rating: 0

پيشگامان زبان پارسي دري در آذربايجان

ريشه‌ي زبان آذربايجان در سال هاي قبل از اسلام، ريشه هاي همان زباني بود كه از زمان مادها مانده بود. بيشتر زبان‌شناسان، زبان مردم آذربايجان را زبان مادي ميدانند. دارمستتر زبان شناس فرانسوي معتقد بود كه چون زرتشت از آذربايجان برخاسته پس زبان قديمي آذربايجان زبان مادي است كه گات ها و يشت ها نمونه هايي از آن زبان هستند. زبان شناسان معاصر هم با توجه به آثاري كه از زبان فهلويات آذري كه تا چند سال پيش در آذربايجان با آن زبان تكلم مي كردند با زبان اوستايي نزديكي بسيار ديده مي شودi. زبان شناسان با مقايسه زبان تاتي (لهجه اي از زبان قديمي آذربايجان) و زبان اوستايي در كتاب گات ها، مسلم شده است كه زبان اوستايي زبان مغرب ايران بوده استii. زبان قديمي مادي را در زمان سلسله اشكانيان و ساسانيان، پهلوي مي ناميدند. ماركوارت، خاورشناس آلماني معتقد بود كه زبان حقيقي پهلوي زبان آذربايجان كه همان زبان اشكانيان بوده است. زبان هاي دوره ي پارتيان و ساسانيان به دو دسته غربي و شرقي تقسيم مي شدند، دسته زبانهاي شرقي عبارت بودند از: سغدي، خوارزمي و …. و دسته ي زبان غربي زبان پهلوي شمالي و پهلوي جنوبي كه كلا زبان پهلوي ساساني ناميده مي شد كه در دوره ي ساسانيان در آذربايجان رايج بوده است. ا. م. دياكونف در كتاب تاريخ ماد مي نويسد كه زبان پهلوي آتورپاتكان بازمانده ي زبانهاي مادي اشكاني كه به زبان هاي گروه شمال غرب ايران مربوط مي شد.

بعد از اسلام با توجه به اينكه ايل ها و عشيره ها و قبايل زيادي از يمن، كوفه و بصره و از عربستان به آذربايجان كوچ كردند، مدت كوتاهي زبان عربي را جزء زبانهاي رايج در آذربايجان مي شمردند.

اصطخري و ابن حوقل از اواسط قرن چهارم هجري، عربي و پارسي هر دو را زبان آذربايجان نام بردند. ابن حوقل مي گويد: «آنان كه در آذربايجان به فارسي سخن مي گويند عربي نمي فهمند فقط بازرگانان و زمين داران عربي مي دانند»iii. قبايل و عشيره هاي عربي سالها در آذربايجان فرمان مي راندند. از اين قبايل، سالاريان، كنگريان و رواديان مدت زيادي در آذربايجان حكومت كردند. به عقيده مورخين در قرن سوم و چهارم، زبان عربي نه فقط در آذربايجان، بلكه در سراسر ايران به عنصر زباني غالب تبديل نشد و زبان فارسي بر عناصر زبانهاي وارداتي غالب آمد. مهاجرين عرب كه به طبقه ي حكومت گر تبديل شده بودند با گذشت نسل ها به استحاله قومي و زباني تبديل شدند از آن جمله قبايل تازي رواديان بودند. اين قبيله كه در زمان خلافت بوجعفر منصور به آذربايجان مهاجرت كردند در مرند نشيمن گزيدند و در امر عمران و آبادي اين شهر سعي وافر به كار بردند و كوشك ها بنا كردند. پس از حلبس، بزرگ قبيله، پسرش بعيت جانشين پدر گرديد.

محمد پسر بعيت مرد بافرهنگ و دلير و شاعر بود. به نوشته ي طبري شعرهايي به زبان فارسي يا به زبان آذري داشته است و در آذربايجان معروف بود. محمد در سال ۲۱۰ هجري با بابك خرمي طرح دوستي ريخت و به نوشته ي يعقوبي، پيروي آيين او را پذيرفت و به اتفاق ايراني ها با خليفه ي عباسي به مخالفت برخاستiv.

بنا به نوشته ي مورخين كه در ادامه به آنها اشاره خواهد شد بعد از اسلام، زبان آذربايجان را زبان آذري مي ناميدند. عبداله ابن مقفع مي نويسد، زبانهاي ايراني عبارتند از: پهلوي، دري، فارسي، خوزي و به پهله منسوب است كه پهله خود شامل پنج ناحيه اصفهان، ري، همدان، نهاوند و آذربايجان است. زبان دري مربوط به شهرهاي مداين كه در دربارها شاهان ايران گفتگو مي كردندv. يعقوبي (۲۷۸ه) در كتاب البلدان مي نويسد: كه مردم شهرهاي آذربايجان و بخش هاي آن آميخته از ايرانيان، آذري و جاويدانيان قديم و خداوندان شهر بذ هستند كه بابك خرمي در آن جاي دارد و آنجا را فتح كرده و در آنجا فرود آمد.

از نمونه ها و شواهدي كه از مورخين قرون سوم و چهارم آورده شد همه متفق القول هستند كه زبان آذربايجان، زبان پارسي دري و زبان محلي شان فهلوي آذري بوده است. بعد از اسلام با توجه به اينكه مركز زبان پارسي دري خراسان بزرگ بود، اما با توجه به سخن پردازان و سخن گويان آذربايجاني كه درباره زبان پارسي دري فعال بودند آذربايجان دست كمي از خراسان بزرگ نداشت. با توجه به اين مسئله كه خراسان در قرن چهارم به سبب حملات پي در پي تركان غز و ايجاد ناامني و از اينكه تعدادي از سخن پردازان زبان دري به آذربايجان مهاجرت كردند باعث غناي بيشتر زبان پارسي در آذربايجان شد و آذربايجان به مركز ديگري براي زبان پارسي دري تبديل شد. اسدي طوسي يكي از آن سخن پردازاني بود كه به خاطر آزار و اذيت تركان غز به آذربايجان مهاجرت و تحت حمايت ابودلف شاه نخجوان قرار گرفت. ابودلف شاه نخجوان كه نژاد عرب داشت يكي از كوچندگان از مناطق عربي بود. ابودلف گذشته از آن كه فرمانرواي آذربايجان بود در عالم ادبيات و زبان پارسي دري هم نام نيك از خود به يادگار گذاشته است. دربار ابودلف محل تجمع گويندگان و سخن پردازان ادبيات پارسي بود.

اسدي طوسي بعد از مهاجرت به آذربايجان به دربار ابودلف پيوست و به فرمان او يكي از شاهكارهاي ادبيات فارسي را سرود و نام خودش را جاويدان ساخت. اين شاهكار، گرشاسب نامه بود كه به سبك شاهنامه از حماسه هاي ملي و اساطيري ايراني است. نظامي در ديباچه ي بهرام نامه ياد بذل و بخشش بودلف و از خسيسي محمود غزنوي مي گويند

نسبت عقربيست يا قوسي بخل محمود و بذل فردوسي

اسدي را كه بودلف بنواخت طالع و طالعي به هم درساختvi

در تاريخ كمتر اسمي از ابودلف برده شده است. او ممدوح اسدي طوسي و قطران تبريزي بود و بيشتر نام او در ديوانهاي شعر آمده است. اسدي طوسي علاوه بر گرشاسب نامه، فرهنگ فرس اسدي را هم او نوشته است. از آن موقع تا حال آذربايجان به مركز فرهنگ نويسي پارسي دري تبديل شدvii. وزير ابودلف از اسدي درخواست مي كند كه به پيروي از فردوسي داستاني را به نام ابودلف به نظم درآورد. اسدي اين خواهش را مي پذيرد. گرشاسب نامه را در عرض سه ماه در سال ۴۵۸ به پايان مي رساند. از اينجا معلوم مي شود كه ابودلف كاملا ايراني شده و به تاريخ و اسطوره ها و گذشته ي تاريخ ايران علاقه داشته است.

ز فردوسي طوسي پاك مغز كه دادست داد سخن هاي نغز

به شهنامه گيتي بياراستست وزان نامه نام نكو خواسته است

كه تا جايگه يافتي نخجوان بدين شاه شد بخت پيرت جوان

سوار جهان پشت ايرانيان مه تازيان تاج شيبانيان

و در آخر كتاب، سال نظم كتاب را يادآوري مي كند:

ز هجرت ز دور سپهري كه گشت شده چهارصد سال و پنجاه و هشت

بود بيت من سر بسر نه هزار سه (مه) اندرين كار شد روزگار

قطران تبريزي را اولين شاعر پارسي گوي در آذربايجان ناميدند اما بعيد نيست قبل از او كساني بودند كه به زبان پارسي شعر گفته اند اما آثار آنها به دست ما نرسيده اند. آن چيزي كه مسلم است ادبيات پارسي دري قبل از قطران تبريزي در آذربايجان سابقه داشته، شاعران و سخن گويان، زبان پارسي دري را در مكتب ها آموخته اند و يك دليل ديگري شايد اين باشد كه شعر دري در پيش امرا و شاهان محلي آذربايجان شناخته شده و رواج كامل داشت تا آنجا كه تمام اين امرا و شاهان محلي را شعرا به زبان پارسي دري مدح گفته اند. با اينهمه بايد قطران تبريزي را نخستين پارسي گوي آذربايجان بناميم و او اولين كسي بود كه به قول خودش دَرِ شعر دري را به روي ديگران گشود.

ور مرا بر شعرگويان جهان رشگ آمدي من دَرِ شعر دري بر شاعران بگشادمي

شاعران بعد از وي درباره‌ي شعر دري به او اقتدا كردند. ديوان قطران تبريزي اولين ديوان موجود و از قديمي ترين شاعران آذربايجان به زبان پارسي دري است. شهرت قطران تبريزي در زمان خودش مرزها را درنورديده و از آذربايجان فراتر رفته بود و يك شاعر شناخته شده در روزگار خود بود. عبدالرحمان جامي در كتاب سلامان و ابسال درباره ي عطاياي زيادي كه توسط ممدوحان شاعر به او ارزاني مي داشتند صحبت كرده است:

بود «قطران» نكته داني سحرساز قطره اي از ملك او درياي راز

بهر دريا بخششي فضلون لقب گفت فضلي سربسر، فضل و ادب

طبع «فضلون» چون بر آن اقبال كرد دامنش از مال، مالامال كرد

قطران تبريز شاعر توانا نه فقط در آذربايجان، شاعران از خراسان تا عراق به استادي او اعتراف داشتند و از اين رو از حسودان تنگ نظر گله مند بود. مغري در تجليل از مقام ادبي او به اين موضوع اشاره مي كند

چو بهر من ز تو اعظام و اكرام است هر روزي ترا هرگز نگويم آنچه قطران گفت : «مملان» را

كه از تو در نكوكاري مرا شكريست بسيار ز «مملان» از حسودان گر شكايت بود «قطران» را

ناصرخسرو در محرم سال ۴۳۸ در تبريز بود. در سفرنامه اش به زبان آذربايجان و قطران اشاره اي مي كند و مي نويسد كه: در تبريز، قطران شاعر را ديدم كه شعر نيكو مي سرود، اما زبان پارسي دري نيكو نمي دانست. از اين گفته ي ناصرخسرو چنين پيداست كه زبان محلي و مادري قطران، همان زبان فهلوي آذري بوده كه با زبان پارسي دري متفاوت بوده است. اين موضوع در سراسر ايران آن زمان، وجود داشته و مسلم بود كه زبان پارسي دري، زبان بومي ايالت هاي ديگر ايران نبود و آن چيزي كه مسلم است آن است كه آذربايجان بعد از خراسان بزرگ اولين ايالتي بود كه با زبان پارسي دري آشنا شد و در ترقي و پيشرفت و تعالي آن زبان كوشش بسيار نمود. خود قطران هم به اين موضوع اشاره هايي دارد.

بلبل به سان مطرب بيدل فراز گل گه پارسي نوازد و گاهي زند دري

قطران تبريزي در تاريخ ادبيات ايران مقام شايسته اي دارد، او نخستين كسي بود كه صنايع شعري و علم بديع را در شعرش جلوه گر ساخته و شاعران بعد از او، از او الگو گرفتند. ديوان قطران تبريزي علاوه بر جنبه هاي ادبي و صنايع شعري، از نظر تاريخي اهميت بسيار دارد. تاريخ آذربايجان بعد از اسلام در قرون سوم، چهارم و پنجم، مبهم و ناروشن است. سرگذشت امرا و شاهان و وزيران محلي وقايع رويدادهاي تاريخي آذربايجان در اين قرون در تاريخ هاي عمومي نيامده اگر هم آمده باشد خيلي مختصر، مبهم و گنگ است. قطران تبريزي نزديك به ۵۰ نفر از امرا و پادشاهان محلي آذربايجان را مدح گفته و در اين مدح گفتن ها به وقايع و رويدادهاي مهم تاريخي اشاره هايي كرده و مي توان گفت كه ديوان قطران يك منبع تاريخي مستند است. يكي از دو وقايع و رويداد مهم دوران زندگي قطران آمدن تركان غز به آذربايجان و زلزله تبريز است كه به خاطر مهم بودن اين دو رويداد به آنها اشاره مي شود.

قطران در ضمن مدحي كه از ابولحسن لشگر مي نمود، سرازير شدن تركان غز را به آذربايجان شرح داده، نخستين دسته ي تركان غز در سال ۴۱۰ هجري به آذربايجان سرازير شدند. چون آن موقع بين ابوالحسن لشكري و وهسودان دشمني بود. وهسودان دسته اي از تركان غز را به خاك آذربايجان آورد و مي خواست با پشتيباني تركان غز بر دشمن خود پيروز شود. قطران در ديوانش در مدح ابوالحسن لشكري به اين موضوع اشاره كرده است:

اگر بگذشت از جيحون گروه تركمانان را ملك محمود كاو را بود زابل كان در سنجر

شگفتي نيست از محمود كايشان را بياورد او بدان پيلان جنگ آراي و آن گردان جنگ آور

شگفت از حاجب خسرو كه بي پيلان و بي گردان سياهي را به قهر آورد از اين كشور به آن كشور

تو چون جمشيدي و حاجب ترا ماننده ي آصف تو چون پيغمبري حاجب تو را ماننده ي حيدر

دومين دسته از تركان غز در سال ۴۲۰ از تركاني بودند كه در ري دو دسته شده بودند، دسته اي از اين تركان در گوشه كنارهاي آذربايجان جا گرفتند و به گفته ي قطران به تاراج و كشتار پرداختند. چون كار گزند و آزار غزان بالا گرفت ابوالهيجا خواهرزاده ي وهسودان غزان را از آذربايجان بيرون كرد.

هميشه عزم ايشان بود و بر تاراج بر كشتن چو باشد عزمشان آن گونه باشد حالشان اينسان

ترا خيلي رهي اي شاه بسيارند مي دانم رهي را كي كم از قلاش و خيلي كمتر از تركان

هلاك آن گه شود عاصي كه بالا گيردش قوت چنان چون مور كو گردد هلاك آنگه كه شد پران

سومين حمله و آزار تركان غز را به آذربايجان باز از ديوان قطران تبريزي بخوانيم. آن دسته از تركان غز كه ابوالهيجا از آذربايجان بيرون كرده بودند در سال ۴۳۱ به اتفاق دسته هاي ديگر تركان غز از ري و خراسان از ترس طغرل سلجوقي راه آذربايجان پيش گرفتند و در بيابان سراب با نيروهاي وهسودان روبرو شدند و باز به گفته ي قطران، تركان غز شكست خورده و انبوهي از ايشان كشته شد. قطران در قصيده اي به اين ماوقع اشاره اي دارد كه چند بيت از اين قصيده آورده مي شود.

كمر بستند بهر كين شد تركان پيكاري همه يك رو به خونخواري همه يكدل به جراري

يكي تركان مسعودي به قصد خيل مسعودان نهاده تن به كين كاري و دل داده به خونخواري

ز تن شان تل ها كردي به صحراي سراب اندر اگر چه كار تركان هست غداري و مكاري

از اين به بعد از آمدن متوالي تركان غز به آذربايجان در ديوان قطران نيست فقط در تاريخ ابن اثير بارها به آمدن مجدد تركان غز به آذربايجان اشاره هايي شده است.

يكي از قصايد مهم كه واقعا يكي از شاهكارهاي ادب پارسي در ديوان قطران هست قصيده زلزله است. قصيده ي زلزله تبريز نه فقط از نظر ادبي بلكه يكي از وقايع ناگوار طبيعي در تاريخ تبريز است. هيچ مورخ و هيچ شاعري زلزله تبريز را به آن سوزناكي كه قطران تبريزي سروده به آن نپرداخته است. زلزله تبريز در سال ۴۳۴ اتفاق افتاد. در آن زمان تبريز يكي از بزرگترين و آبادترين شهرهاي آذربايجان بود. اكثر شعرا و مورخين مثل ناصر خسرو، ابن اثير و حمداله مستوفي يادي از زلزله ي تبريز كرده اند.

امراي رواديان و امرايي كه بعد از آنها آمدند در آباداني اين شهر سعي وافر داشتند. قصيده قطران بهترين شاهد بر آباداني و بزرگي تبريز است.

نبود شهر در آفاق خوش تر از تبريز به ايمني و به مال به نيكويي و جمال

ز ناز و نوش همه خلق بود نوشانوش ز خلق و مال همه شهر بود مالامال

در او بكام دل خويش هر كسي مشغول امير و بنده و سالار و فاضل و مفضال

يكي به خدمت ايزد يكي به خدمت خلق يكي به جستن نام يكي به جستن مال

يكي بخواستن جام و بر سماع غزل يكي به تاختن يوز بر شكار غزال

به روز بودن با مطربان شيرين گوي به شب غنودن با نيكوان مشكين خال

اين وضع تبريز بود قبل از زلزله، بعد از زلزله قطران چه نوحه هايي سر مي دهد:

خدا به مردم تبريز برفكند فنا فلك به نعمت تبريز برگماشت زوال

فراز گشت نشيب و نشيب گشت فراز رمال گشت جبال و جبال گشت رمال

دريده گشت زمين و خميده گشت نبات دمنده گشت بحار و رونده گشت جبال

بسي سراي كه بامش همي بسود فلك بسا درخت كه شاخش همي بسود هلال

كسي كه رسته شد از مويه گشته بود چو موي كسي كه جسته شد از ناله گشته بود چو نال

يكي نبود كه گويد به ديگري كه مموي يكي نبود كه گويد به ديگري كه ننال

همي به ديده بديدم چه، روز رستاخيز ز پيش رايت مهدي و فتنه ي دجال

قصيده ي زلزله ي تبريز ۵۲ بيت است. به علت محدوديت جا نتوانستيم بيشتر از اين نقل كنيم.

نظامي گنجوي يكي ديگر از پيشگامان زبان پارسي دري در آذربايجان است. جان ريپكاي فرانسوي معتقد است: به تحقيق، نظامي گنجوي در افسانه سرايي پيشواي همه است و در اين باره كسي به پاي او نمي رسد. افسانه پردازي نظامي جداي از داستان پردازي حماسه‌ي فردوسي به نوعي ديگر در سبك عاشقانه و بزمي است و ناگفته هايي كه فردوسي نگفته نظامي به نوعي اين افسانه هاي اسطوره اي و كهن ايران را در يك مجموعه (خمسه) به صورت مثنوي در زبان پارسي دري به نظم كشيده است.

سخن گوي پيشينه داناي طوس كه آراست روي سخن چون عروس

در آن نامه كان گوهر سفته راند بسي گفتني ها كه ناگفته ماند

نظامي كه در رشته گوهر كشيد قلم ديده ها را قلم دركشيد

بنا سفته دُري كه در گنج يافت ترازوي خود را گهر سنج يافت

اسكندرنامه

نظامي گنجوي يكي از اركان شعر پارسي دري و يكي از استادان مسلم در ادبيات پارسي و صاحب سبك ويژه اي است. نظامي در پنج گنجش چنان تركيبات وصفي بديع و تلفيقات و اصطلاحات تازه اي مي آورد كه تا آن زمان در پيش هيچ شاعري شناخته شده نبود. قدرتي كه او در تشبيهات، كنايات و استعارات داشته او را در صف اول گويندگان زبان پارسي دري قرار داده است.

به دنبال نظامي گنجوي، در قرن پنجم و ششم هجري، زبان پارسي دري در آذربايجان توسط شاعراني همچون خاقاني، ابولعلا گنجوي، فلكي شيرواني، مجيرالدين، بيلقافي و ادامه يافت و همين طور از قرن هفتم به بعد زبان پارسي دري توسط هزاران شاعر، عارف و سخن وران آذربايجاني تا زمان ما ادامه داردviii.

آنچه مسلم است زبان پارسي دري كه از خراسان بزرگ برآمده از سلسله سامانيان بود. وقتي فرمانروايي سامانيان به سر آمد نوبت به غزنويان رسيد، غزنويان مالك فرهنگي شدند كه از سامانيان به آنها رسيده بود. در زمان غزنويان، زبان پارسي دري توسط فردوسي و سيصد چهارصد شاعر ايراني كه توسط محمود غزنوي حمايت مي شد در دربار غزنويان ريشه دوانيد و زبان پارسي دري توسط غزنويان از طرف شرق به هند و كرانه هاي سند ادامه يافت. پس از غزنويان نوبت به سلجوقيان و خوارزمشاهيان رسيد. سياست فرهنگي و زباني اين دو سلسله ريشه در سياست فرهنگي سامانيان و غزنويان داشت. نقش سلسله سلجوقيان در پيشبرد پارسي دري مهم تر از ساير سلسله هاي ترك ماقبل خودشان بود. در دوران فرمانروايي سلسله ي سلجوقيان، زبان پارسي از طرف غرب تا قسطنطنيه ادامه يافت زبان دربار سلجوقيان روم و عثماني ها گرديد. بازماندگان امپراطوري سلجوقي در آناتولي امثال كيخسرو، كيقباد و كيكاوس سلجوقي به عنوان پادشاهان سلجوقيان روم ، قونيه را مركز زبان پارسي دري قرار دادند و با تجمع شاعران و عارفان ايراني همچون مولوي و شمس تبريزي هر چه بيشتر به گنجينه زبان پارسي دري غنا بخشيدند و زبان و عرفان ايراني در آسياي صغير توسعه پيدا كرد تا آنجا كه زبان فارسي زبان رسمي دربارهاي سلجوقيان روم و دربارهاي عثماني گرديدix.

i. گويش كرنيكان، يحيي ذكاء ، صص ۱۱-۱۰ كاروند كسروي ص ۳۲۱

ii . ماركوارت، ايرانشهر ص ۱۲

iii . صورت الارض، ص ۳۴۸، مسالك الممالك ص ۱۹۲

iv . طبري، جلد هفتم، ص ۳۵۳، در وقايع سال ۲۳۵، تاريخ يعقوبي، جلد دوم، ص ۵۹۴

v . الفهرست ابن نديم، به تصحيح رضا تجدد، ص ۱۵

vi . كتاب البلدان،ص ۴۸۳

vii . بيشتر فرهنگ هاي فارسي در آذربايجان به دست آذربايجاني ها نگاشته شده است.

viii . براي اطلاع بيشتر از سخن وران و شاعران و دانشمندان آذربايجان مي توانيد به دانشمندان آذربايجان نوشته ي محمدعلي تربيت و سخن وران آذربايجان نوشته عزيز دولت آبادي مراجعه كنيد.

ix . شعرهايي كه از قطران تبريزي نقل شد از نسخه ي مرحوم آقا محمد نخجواني به اهتمام حسين آهي توسط مطبوعاتي خزر در سال ۶۲ در تهران چاپ شده است.

متابع : روزنامه اطلاعات

درباره نویسنده

تعداد نوشته ها : 45

ارسال یک دیدگاه